« از كاظمين ، وزارت جليله خارجه دامت تأييده
تلگراف مورخ 20 صفر از لحاظ حجج اسلام مد ظلهما گذشت .
. . . همهروزه انتظار بشارت نتيجه ، و اخراج عساكر را داريم . از طرف ما حكم به تحريم امتعه صادر نشد . شايد خود ملت ( براثر ) تعديات اجانب به اين قبيل امور تشبث جسته ، تا هرچه زودتر عساكر اجنبى خارج شوند . اين مدافعه اقتصادى هم مرتفع خواهد شد . بتوسط حكومت بوشهر تلگراف به تمام بلاد كرديم .
فى 22 صفر آيتاللّهزاده خراسانى »
بعد از چندى تلگراف بسيار مفصلى از وثوق الدوله براى ميرزا مهدى رسيد كه طى آن گفته شده بود :
« . . . قشون روس از بعضى نقاط شروع به حركت كرده و از نقاط ديگر هم به تدريج حركت خواهند كرد .
همينقدر كه دولت به رفع بعضى اختلافات داخلى موفق شده ، قواى خود را براى اقامه عدل و اعاده نظم حاضر كند به كلى خاك ايران از قشون خارجه تخليه خواهد شد . . . در اين موقع كه امورات رو به اصلاح است ديگر توقف آن ذوات مقدسه را در كاظمين . . . مقتضى ندانسته و استدعا مىكند كه بمراكز سابقه معاودت و توجّهات مباركه را بعموم مسلمين شامل بفرمايند . . . » .
پس از وصول تلگراف مذكور علماء تصميم به مراجعت گرفتند و مراتب را آقا ميرزا مهدى طى تلگرافى به وثوق الدوله اطلاع داد و متعاقب او نايبالسلطنهء ايران طى تلگرافى كه بعنوان وى مخابره كرد از مراجعت علماء تشكر نمود . »
[ مرگى در نور ، تأليف عبد الحسين مجيد كفائى ]
شرح
( 12 ) - در مورد آيرم گفتهاند كه وى در اروپا يا روسيه مورد نوعى عمل جراحى آلت تناسلى قرار گرفته كه تا آخر عمر از قوه مردانگى محروم گرديده ، از آنجا كه دو روايت در اين مورد آمده كه يكى دال بر عمل جراحى وى در روسيه و قبل از كودتاى سوم اسفند 1299 و ديگرى مؤيد جراحى وى در همين سفر سال 1309 اروپا بوده ، به نظر مىرسد كه روايت دوم به راستى نزديكتر باشد چون وى داراى فرزند است و وصف عياشىهاى سال 1304 آذربايجان وى از يك نامرد ! بعيد است .
( 13 ) - در مورد آيرم رئيس پليس رضا خان وقايع جالب و قابل توجهى نقل شده كه نه تنها عدم تخصص وى را در شيوههاى علمى پليسى نشان مىدهد بلكه درنده خويى و وحشيگرى مهارگسيخته وى را آشكار مىسازد .
از آن جمله دو روايت زير را انتخاب و به رشته تحرير درآورديم :
الف : [ نقل از ملكالشعراء بهار در كتابش تاريخ مختصر احزاب سياسى ايران ]
« صبح عيد نوروز 1312 شمسى اول آفتاب سه نفر مرد ناشناس آمدند به خانه من و گفتند ما مأمور تأميناتيم . هرچه كاغذ و رونوشت و كتب اصلاحشدهء متعلق به معارف بود همه را بار كردند و همه همراه به نظميه برده شديم ، پنج ماه حبس بودم . يك سال هم به اصفهان تبعيد شديم . بعد از آن خواستند جشن هزاره فردوسى بر پا كنند ، مرا آزاد كردند . روزى كه به ملاقات حسين آيرم رئيس شهربانى رفته بودم و با من كارى داشت پرسيدم :
« خوب سركار امير لشكر ، آخر معلوم نشد چرا مرا توقيف كرديد ، چرا تبعيد كرديد ؟ » آن شخص ديپلومات اين جواب را داد : « تو لا بد در جوانى روزى به كسى آزارى رسانده بودى . . . اين توقيف و صدمات كه كشيدى انتقام آن بود ، روزگار منتقم است » . جواب دادم : « پس از اين قرار شما هم منتظر انتقام روزگار هستيد ؟ » گفت « بدون شك . »