تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
خان ، تشكيل شده بود شركت كرد ، خود دربارهء وقايع اين كنگره مىگويد : « كنگره براى اين تشكيل شده بود كه تصميم‌گيرى شود كه آيا بايد كمونيست‌ها رضا خان را تقويت كنند يا نه ، من و « لادبن » و « لطيف‌زاده » با تقويت رضا خان شديدا مخالفت كرديم ولى ساير كمونيستهاى ايرانى فكر مىكردند كه رضا خان مترقى است و دليلشان هم اين بود كه رضا خان امامزاده خراب كرده بود ! » پس از مرگ « لنين » و روى كار آمدن « استالين » ، و بدنبال كشتار وسيع و تصفيه‌هاى خونينى كه در دادگاههاى استالينى بوقوع پيوست ، يوسف افتخارى كه خود از نزديك شاهد اين اعمال فجيع بود به صف مخالفين « استالين » پيوست . افتخارى در اين‌باره مىگويد : « من در زندگى هميشه با ظلم و فساد مبارزه كرده‌ام . از استالين نفرت داشتم ، حتى موقعى كه از روسيه به ايران مىآمدم « لاهوتى » را ديدم كه خيلى شاد بود ، گفت تو اگر مىماندى استالين قصد داشت تو را از بين ببرد . چون مخالف استالين بودم به من مىگفتند تروتسكيست است » . سرانجام او كه يك « سنديكاليست » ورزيده شده بود در سال 1306 خورشيدى تصميم گرفت به ايران بيايد و شركت نفت آبادان را پس از سازماندهى كارگرى به اعتصاب بكشاند . افتخارى شرح وقايع آبادان را چنين بيان مىكند : « در سال 1306 وارد آبادان شدم . آن روزها ورود به آبادان على الخصوص براى ترك‌زبان‌ها و ارامنه بسيار مشكل بود و من كه ترك‌زبان بودم ، رفتنم به آبادان خالى از اشكال نبود . ثانيا راه خرم‌آباد بدليل شورش اشرار مسدود بود و من ناچار شدم از طريق بوشهر و خليج فارس به خوزستان بروم . من سوار كشتى كه شدم در فكر اين بودم كه چگونه به خوزستان وارد شوم كه دستگير نشوم ، چون پليس شركت نفت كه تحت امر انگليس‌ها اداره مىشد ، بسيار سختگير بود . با عده‌اى در روى كشتى باب دوستى باز كردم و اين دوستى در اندك زمانى بسيار صميمانه شد ، يكى از آنها از من پرسيد به كجا مىروى ؟ گفتم به خوزستان . گفتند براى چه مىروى ؟ گفتم دست‌فروش بودم در قم ، و حالا بيكار شده‌ام ، دنبال كار مىگردم . يكى از آنان بنام « سيد عباس بهشتى » كه مأمور راه بين اهواز و شوشتر بود گفت : به جدم قسم تو استخدام شدى ، از امروز بگو كارمند دولتم . منهم از خدا همين را مىخواستم ، چون بهترين وسيلهء ورود من به آبادان ، چنين شخصى بود . پس از اينكه وارد اهواز شدم در مهمانخانهء « اسلامى » اهواز ساكن شدم . چند روز بعد « سيد عباس بهشتى » بسراغم آمد و گفت تو استخدام شدى بيا برويم پيش مهندس روسى تا ترتيب كار را بدهد . البتّه منظورش استخدام در وزارت راه بود كه من اين را نمىخواستم و قصدم استخدام در شركت نفت بود ، لذا دست بسرش كردم و مدت‌ها هر