در راه عشق ، همسفرم جز جنون نبود * از هفتخوان حادثه ، تنها گذشتهايم
مانند موج ، از دل دريا به خشم و درد * ديوانهوار و سلسله در پا گذشتهايم
اى روزگار ! بر من از اين چند روز عمر * منّت منه ، كه ما ز تمنّا گذشتهايم
جادوى سيه
اى عقل اگر ديوانهاى ، زنجير گيسويش نگر * اى عقل اگر شوريدهاى ، در چشم جادويش نگر
افسانه گر خواهى بيا ، افسون چشمش را ببين * ور كيمياجويى ، برو ، خاك سر كويش نگر
اى غم اگر سرگشتهاى ، در سينهء تنگم ببين * وى غنچه گر خونيندلى ، لعل سخنگويش نگر
شور شراب ناب را ، در گردش مستش بخوان * افسانهء مهتاب را ، در پرتو رويش نگر
اى سرو آزاد اينچنين ، بر خود مبال از سركشى * از بوستان گردن بكش ، بالاى دلجويش نگر
از لعل ميگونش بود ، هر پاره را رنگى و بو * من سرخوش از اين بادهام ، رنگش ببين ، بويش نگر
توفان جادوى سيه ، گردش چشمش ببين * شبهاى بىتاب مرا ، در تاب گيسويش نگر
بر خويش مىپيچم چو مو ، در شام تار زندگى * شرح پريشان روزىام ، در پيچش مويش نگر
شبستان آرزو
در آرزوى چشم سياه تو سوختم * لرزان ميان شعلهء آه تو سوختم
شمعم كه با نسيم سحر جان سپردهام * يعنى ، ميان شعلهء آه تو سوختم
آتش بگيرى اى دل مجنون ! كه بىگنه * من در شرار تاب گناه تو سوختم
حسرت ز ديدهام به رهت شعله مىكشد * آن نرگسم كه چشمبهراه تو سوختم
اى موى سركش تو ، شبستان آرزو ! * چون شمع آتشين ، به پناه تو سوختم
بگداخت در هواى رُخت جان روشنم * خورشيدم و به پرتو ماهِ تو سوختم
اى سوز غم ! كه در دل تنگم نهفتهاى * چون لالهاى به خاك سياه تو سوختم
جان را به راه عشق و اميد تو باختم * دل را براى خواه و ناخواه تو سوختم
گفتم به چشم يار ، كه با ما چه كردهاى ؟ * گفتا چو خشم برق ، گياه تو سوختم