تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 791

مساهمون:

ص٧٩١
به همه احترام مىگذاشت ، امّا اعتقادش اين بود كه در ترانه‌سازى كسى هم‌پايه و هم وزن شادروان رهى معيّرى نداشته‌ايم و جالب است كه رهى هم دربارهء او ، برداشتى چنين و اعتقادى مشابه داشت و آهنگ‌سازان موسيقى اصيل ايرانى را براى گذاشتن كلام بر روى آهنگ و دريافت ترانه حوالهء بهادر مىكرد . در اين اواخر ، كه از نارسايى قلب دردمند رنج مىبرد و دم نمىزد ، وقتى دوستانش به او مىگفتند بهادر كمى به فكر خودت باش ، در جواب مىگفت : " بابا ما قراضه شديم ، بايد برويم ! " و بالاخره رفت . روانش شاد » « 1 »

سوز نهانى

بر باد رفت ، در غم حسرت جوانىام * بىآرزو چه سود ، دگر زندگانىام ؟ موى سپيد بر سر من تاخت اى دريغ ! * پيچيد روزگار ، كفن بر جوانىام گاهى به‌سوى مسجد و گاهى به ميكده * اى عشق دربه‌در ! به كجا مىكشانىام ؟ چون شمع در سكوت شبستان انزوا * بگداخت جان ز حسرت بىهمزبانىام در خاكِ پاى دوست فكندم سر از غرور * اين است با فلك ، سبب سرگرانىام اى كاش ! پايبند قفس بود جان من * تا وارهد دل از غم بىآشيانىام
هامش
( 1 ) - شاعران در سوگ بهادر اشعار زياد سرودند . غزل زير را شاعر و ترانه‌ساز والامقام ، بيژن ترقّى ، در سوگ او سروده است و جا دارد اضافه كنم كه ديوان اشعار شاعر شيدا و سوخته‌دل على اشترى ( فرهاد ) به همّت او با مقدّمهء بهادر يگانه ، كه رفيق حجره و گرمابهء او بود ، طبع و نشر شده است .خورشيد بود و چشم و چراغ زمانه بود * سر تا به پاى شمع وجودش زبانه بود پهناى نُه فلك همه در زير بال داشت * نه در خيال دام و نه در فكر دانه بود طبع شكوفه‌خيز خيالش چو مىشكفت * باغ و بهار و سبزه و جوش و جوانه بود لعل سخن به دامن گسترده مىفشاند * درياى وسعت نظرش بىكرانه بود در جويبار زمزمه‌ساز وجود خويش * همراز قصّهء دل و ماه شبانه بود گرمىفزاى محفل ياران و دوستان * هنگام ساز شور و شر عاشقانه بود لب‌هاى او به شام جدايى چكامه‌ساز * غم‌هاى او به گاه ترنّم ترانه بود خنديد و شِكوه از بد و خوب جهان نكرد * هرچند كوله‌بار گرانش شبانه بود جاويد باد نام عزيزش ! كه در جهان * هر نقش دلپذير كه زد ، جاودانه بود تنها نه در مقام صفا يكّه‌تاز و فرد * در مجمع بهادران ، سخن او يگانه بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 791 | سيد محمد باقر برقعى