تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 795

مساهمون:

ص٧٩٥

جام غم

از بادهء گرم نگه‌ات جام گرفتم * يعنى كه ز چشمان تو الهام گرفتم آشفتگىام برد به آن جاى ، كه آخر * در زلف پريشان تو آرام گرفتم بازيچه شدن در كفِ بازيگرِ هستى * درسيست كه از گردش ايّام گرفتم را هم چو ندادند ، به دنياى حقيقت * دستى زدم و دامن اوهام گرفتم بر چهرهء غم بود ، اگر ديده گشودم * از خون جگر بود ، اگر جام گرفتم با ياد تو بر ماه ، نظر دوختم از شوق * يعنى ز رُخت بوسه به پيغام گرفتم با مرگ هم‌آغوش شدم در ره وصلت * صد شكر ، كه از دلبر خود كام گرفتم

غم‌پرست

از چشم من به دامن شب آب مىرود * چشم تو با نواى غزل خواب مىرود اين‌قدر دل به طرّه چه بندى كه عاقبت * گيسوى پرشكنج تو ، از تاب مىرود با گرمى نگاه تو چون مست مىشوم * از خاطرم ، خيال مى ناب مىرود مىخواست خنده از تو بياموزد و هنوز * خون از لبان غنچهء شاداب مىرود هرجا غميست در تپش دل به جُست‌وجوست * خاشاك ما ، به دامن سيلاب مىرود اى نور زندگى ! تو چه دانى كه بىرُخت * بر من چه‌ها ، ز ديدن مهتاب مىرود

ببخش !

خدايى كن اى مه ! گناهم ببخش * در آغوش هستى پناهم ببخش به عشقم نگيرى ، به مرگم سپار * به اشكم نبخشى ، به آهم ببخش به موى سپيدم نظر كن ز مهر * پس آنگه به بخت سياهم ببخش گناهم گران است و بختم گواه * گناه مرا بر گواهم ببخش نخواهى اگر لب گشايى ز خشم * نگاهى كن و با نگاهم ببخش به يارى به پا خيز و دستم بگير * گنهكارم ، امّا گناهم ببخش