تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
از زندگى ملولم و در خويشتن اسير * اى مرگ ! همّتى ، كه ز خود وارهانىام چون گردباد چند بپيچم به پاى خويش ؟ * اى روزگار ! از چه به سر مىدوانىام ؟ مانند لاله ، سر به بيابان نهد ز سوز * هركس كه بشنود غم سوز نهانىام

افسانهء حيات

با درد و داغ در دل هامون نشسته‌ايم * ما آن شقايقيم كه در خون نشسته‌ايم عمرى براى گردش چشم كبود تو * در انتظار گردش گردون نشسته‌ايم افسانهء حيات ، چه خوانى به گوش ما ؟ * ما فارغ از فسانه و افسون نشسته‌ايم تا دل به تار طرّهء ليلى سپرده‌ايم * آشفته و شكسته چو مجنون نشسته‌ايم بر صفحهء وجود ، چو آن نقطه‌ايم ما * كز تنگناى دايره ، بيرون نشسته‌ايم

سرگذشت من

چون زلف را طراز بناگوش مىكنى * مهتاب را ز رشك ، سيه‌پوش مىكنى گيرم كه نام من ز لبت محو گشت و مرد * ياد مرا چگونه فراموش مىكنى آغوش من به روى اجَل باز مانده است * اى مَه ! تو با كه دست در آغوش مىكنى ؟ توفان خون و دود دل و موج اشك‌ها * اين است سرگذشتم ، اگر گوش مىكنى ساقى ! حديث باده به غير از فسانه نيست * افسون چشم توست ، كه مدهوش مىكنى سرمايهء وجود به تاراج مىدهى * يغماى جان و دين و دل و هوش مىكنى در تنگناى خون ، به غزل‌هاى آتشين * اى دل ! حديث آن لب خاموش مىكنى

بخت پريشان

سرم دادى و سامانم ندادى * به‌جز بخت پريشانم ندادى خدايا هرچه اشك اندر جهان بود * به من دادى و دامانم ندادى چو شمع كاروان آواره ماندم * شبم دادى ، شبستانم ندادى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 792 | سيد محمد باقر برقعى