از زندگى ملولم و در خويشتن اسير * اى مرگ ! همّتى ، كه ز خود وارهانىام
چون گردباد چند بپيچم به پاى خويش ؟ * اى روزگار ! از چه به سر مىدوانىام ؟
مانند لاله ، سر به بيابان نهد ز سوز * هركس كه بشنود غم سوز نهانىام
افسانهء حيات
با درد و داغ در دل هامون نشستهايم * ما آن شقايقيم كه در خون نشستهايم
عمرى براى گردش چشم كبود تو * در انتظار گردش گردون نشستهايم
افسانهء حيات ، چه خوانى به گوش ما ؟ * ما فارغ از فسانه و افسون نشستهايم
تا دل به تار طرّهء ليلى سپردهايم * آشفته و شكسته چو مجنون نشستهايم
بر صفحهء وجود ، چو آن نقطهايم ما * كز تنگناى دايره ، بيرون نشستهايم
سرگذشت من
چون زلف را طراز بناگوش مىكنى * مهتاب را ز رشك ، سيهپوش مىكنى
گيرم كه نام من ز لبت محو گشت و مرد * ياد مرا چگونه فراموش مىكنى
آغوش من به روى اجَل باز مانده است * اى مَه ! تو با كه دست در آغوش مىكنى ؟
توفان خون و دود دل و موج اشكها * اين است سرگذشتم ، اگر گوش مىكنى
ساقى ! حديث باده به غير از فسانه نيست * افسون چشم توست ، كه مدهوش مىكنى
سرمايهء وجود به تاراج مىدهى * يغماى جان و دين و دل و هوش مىكنى
در تنگناى خون ، به غزلهاى آتشين * اى دل ! حديث آن لب خاموش مىكنى
بخت پريشان
سرم دادى و سامانم ندادى * بهجز بخت پريشانم ندادى
خدايا هرچه اشك اندر جهان بود * به من دادى و دامانم ندادى
چو شمع كاروان آواره ماندم * شبم دادى ، شبستانم ندادى