دلى خونين به من دادى چو غنچه * ولى لبهاى خندانم ندادى
خدايا ! هركجا درد دلى بود * به من دادى و درمانم ندادى
خاكستر پروانه
مستى و شور جنون از من ديوانه بپرس * گرمى باده از آن نرگس مستانه بپرس
عقل از زمزمهء بىخبرى بىخبر است * وصف اين لذّت جانبخش ز ديوانه بپرس
تو چه دانى ز سرانجام منِ خانهخراب ؟ * سرگذشت دل ويرانه ز ويرانه بپرس
گر ز گيرايى جام نگهات بىخبرى * حالت چشم خود از گردش پيمانه بپرس
ماجراى منِ كاشانه به توفان داده * از خس و خار به هم ريختهء لانه بپرس
شمع را نيست بهجز شعلهء آتش به زبان * سخن عشق ز خاكستر پروانه بپرس
از ياد رفته
چون آرزوى گمشده از ياد رفتهام * چون آبروى ميكده ، بربادرفتهام
چون خون ليلى از رگ مجنون چكيدهام * چون زخم تيشه ، بر سر فرهاد رفتهام
صيد بهخونتپيدهء عشقم ، كه از وفا * با پاى خويش ، در پى صيّاد رفتهام
نازم به خاك پاك خرابات ، كز درش * هر شب خراب آمده ، آباد رفتهام
آموختم ز شيوهء چشم تو عاشقى * شاگردم و به مكتب استاد رفتهام
اى روزگار !
با پاى محنت از سر دنيا گذشتهايم * سودى نبردهايم و ز سودا گذشتهايم
هر لالهاى ز دشت برويد ، نشان ماست * خونينكفن ز دامن صحرا گذشتهايم
تردامنىِ ما ، نه ز آلودگى بوَد * توفان رسيده ، از دل دريا گذشتهايم
مستى فسانه بود ، تو اى ساقى ازل * زهرى به جام كن ، كه ز صهبا گذشتهايم
در خون گرم ، خندهء ما غوطه مىزند * آن بادهايم ، كز دم مينا گذشتهايم