تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 793

مساهمون:

ص٧٩٣
دلى خونين به من دادى چو غنچه * ولى لب‌هاى خندانم ندادى خدايا ! هركجا درد دلى بود * به من دادى و درمانم ندادى

خاكستر پروانه

مستى و شور جنون از من ديوانه بپرس * گرمى باده از آن نرگس مستانه بپرس عقل از زمزمهء بىخبرى بىخبر است * وصف اين لذّت جان‌بخش ز ديوانه بپرس تو چه دانى ز سرانجام منِ خانه‌خراب ؟ * سرگذشت دل ويرانه ز ويرانه بپرس گر ز گيرايى جام نگه‌ات بىخبرى * حالت چشم خود از گردش پيمانه بپرس ماجراى منِ كاشانه به توفان داده * از خس و خار به هم ريختهء لانه بپرس شمع را نيست به‌جز شعلهء آتش به زبان * سخن عشق ز خاكستر پروانه بپرس

از ياد رفته

چون آرزوى گم‌شده از ياد رفته‌ام * چون آبروى ميكده ، بربادرفته‌ام چون خون ليلى از رگ مجنون چكيده‌ام * چون زخم تيشه ، بر سر فرهاد رفته‌ام صيد به‌خون‌تپيدهء عشقم ، كه از وفا * با پاى خويش ، در پى صيّاد رفته‌ام نازم به خاك پاك خرابات ، كز درش * هر شب خراب آمده ، آباد رفته‌ام آموختم ز شيوهء چشم تو عاشقى * شاگردم و به مكتب استاد رفته‌ام

اى روزگار !

با پاى محنت از سر دنيا گذشته‌ايم * سودى نبرده‌ايم و ز سودا گذشته‌ايم هر لاله‌اى ز دشت برويد ، نشان ماست * خونين‌كفن ز دامن صحرا گذشته‌ايم تردامنىِ ما ، نه ز آلودگى بوَد * توفان رسيده ، از دل دريا گذشته‌ايم مستى فسانه بود ، تو اى ساقى ازل * زهرى به جام كن ، كه ز صهبا گذشته‌ايم در خون گرم ، خندهء ما غوطه مىزند * آن باده‌ايم ، كز دم مينا گذشته‌ايم