تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 797

مساهمون:

ص٧٩٧
بس‌كه با جان و دلم آميختى * كس نداند اين تو هستى يا منم ؟

بگذار بميرم

امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم * غرق درياى شرابم كن و بگذار بميرم قصّهء عشق به گوش من ديوانه چه خوانى ؟ * بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم گرچه عشق تو سرابيست فريبنده و سوزان * دلخوش اى مه به سرابم كن و بگذار بميرم زندگى تلخ‌تر از مرگ بوَد ، گر تو نباشى * بعد از اين مرده حسابم كن و بگذار بميرم تا به كى حلقه شوم ، سر به درِ خانه بكوبم * از درِ خويش جوابم كن و بگذار بميرم پيرم و نيست دگر بيم ز دم‌سردى مرگم * گرم رؤياى شتابم كن و بگذار بميرم خسته شد ديده‌ام از ديدن توفان حوادث * كور ، چون چشم حُبابم كن و بگذار بميرم اشك گرمم كه به نوك مژهء شمع بلرزم * شعله شو يكسر و آبم كن و بگذار بميرم

زنده در مزار

بس‌كه از حيرت فروماندم به كار خويشتن * كار خود كردم رها با كردگار خويشتن همچو گيسو ، خانه‌بردوشى سزاوار من است * كز پريشانى گره بستم به كار خويشتن گردباد بىسرانجامم ، كه از ديوانگى * بر سر خود ريزم از حسرت غبار خويشتن شمع بىپروانه را مانم ، كه از بىهمدمى * هرچه دارم اشك ، مىسازم نثار خويشتن با چه امّيدى به رؤياى خزان دل خوش كنم ؟ * من كه در كنج قفس ديدم بهار خويشتن مستى من ، مستى مى نيست ، شور عاشقيست * برنگيرم سر چو چشمت از خمار خويشتن همچو مجنون سر نهم بر دامن دشت جنون * كز همه بيگانه ماندم و در ديار خويشتن هيچ‌كس آبى نزد بر آتشم جز اشك من * هم غم خويشم من و هم غمگسار خويشتن سينهء من گور عشق و آرزوها بود و من * زنده بودم روزگارى در مزار خويشتن