بسكه با جان و دلم آميختى * كس نداند اين تو هستى يا منم ؟
بگذار بميرم
امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم * غرق درياى شرابم كن و بگذار بميرم
قصّهء عشق به گوش من ديوانه چه خوانى ؟ * بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم
گرچه عشق تو سرابيست فريبنده و سوزان * دلخوش اى مه به سرابم كن و بگذار بميرم
زندگى تلختر از مرگ بوَد ، گر تو نباشى * بعد از اين مرده حسابم كن و بگذار بميرم
تا به كى حلقه شوم ، سر به درِ خانه بكوبم * از درِ خويش جوابم كن و بگذار بميرم
پيرم و نيست دگر بيم ز دمسردى مرگم * گرم رؤياى شتابم كن و بگذار بميرم
خسته شد ديدهام از ديدن توفان حوادث * كور ، چون چشم حُبابم كن و بگذار بميرم
اشك گرمم كه به نوك مژهء شمع بلرزم * شعله شو يكسر و آبم كن و بگذار بميرم
زنده در مزار
بسكه از حيرت فروماندم به كار خويشتن * كار خود كردم رها با كردگار خويشتن
همچو گيسو ، خانهبردوشى سزاوار من است * كز پريشانى گره بستم به كار خويشتن
گردباد بىسرانجامم ، كه از ديوانگى * بر سر خود ريزم از حسرت غبار خويشتن
شمع بىپروانه را مانم ، كه از بىهمدمى * هرچه دارم اشك ، مىسازم نثار خويشتن
با چه امّيدى به رؤياى خزان دل خوش كنم ؟ * من كه در كنج قفس ديدم بهار خويشتن
مستى من ، مستى مى نيست ، شور عاشقيست * برنگيرم سر چو چشمت از خمار خويشتن
همچو مجنون سر نهم بر دامن دشت جنون * كز همه بيگانه ماندم و در ديار خويشتن
هيچكس آبى نزد بر آتشم جز اشك من * هم غم خويشم من و هم غمگسار خويشتن
سينهء من گور عشق و آرزوها بود و من * زنده بودم روزگارى در مزار خويشتن