تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 778

مساهمون:

ص٧٧٨
گم‌گشتگان وادى مقصود را نگر * كز هر طرف صدا به درآمد ، به پا شدند اين تشنگان باديه‌پيما در اين سرا * با صد شتاب رفته و عطشان فنا شدند وين كودكان مدرسه در يك كلاس ، درس * خواندند و درب مدرسه وا شد جدا شدند اى آفرين به همّت آزادگان دهر ! * نى اقتدا نموده و نى مقتدا شدند « يغما » به كوه‌هاى بلند اتّكا مكن * چون از تكان زلزله‌اى جابه‌جا شدند

لذّت آزادى

عشّاق گر از سختى ايّام بميرند * دست طلب از دامن معشوق نگيرند باب كرم اى خواجه به ايشان نگشايى * كاين قوم بزرگ‌اند و تصدّق نپذيرند بر سر هوس تاج جهان‌داريشان نيست * عريان‌بدنانى كه به چشم تو فقيرند از صاحب مكنت به‌جز از سيم مپرسيد * وز لذّت آزادى ، از آنان كه اسيرند

مكنيد !

چو ديگران ز پس مردنم كفن مكنيد * ز بعد مرگ مرا جامه در بدن مكنيد به دهر خانه نداديد تا حياتم بود * به زير خاك پس از مردنم كفن مكنيد به آسمان زده‌ام سرسراى كاخ علوم * به خاك تيره مرا منزل و وطن مكنيد جهان همه شكّر ز كلك شكّرين من است * به جاى سيم ، مرا خاك در دهن مكنيد

بخت تيره

ز بعد اين همه اشعار دل‌نشينم باز * نشينم و غزل تازه برگزينم باز ز كج‌روى زمان ، خفته بخت تيره مرا * ز جا بلند كن اى شعر راستينم باز بده ز تلخى دهرم خلاصى اى معشوق * ز بوسه‌اى به دهان ريز انگبينم باز به يك‌دو بوسه دهانم ببند از غوغا * به شعر باز كن اين سينهء غمينم باز به دوش ، وسوسهء بار زهد كشت مرا * به يك اشاره رها كن ز بند دينم باز