گمگشتگان وادى مقصود را نگر * كز هر طرف صدا به درآمد ، به پا شدند
اين تشنگان باديهپيما در اين سرا * با صد شتاب رفته و عطشان فنا شدند
وين كودكان مدرسه در يك كلاس ، درس * خواندند و درب مدرسه وا شد جدا شدند
اى آفرين به همّت آزادگان دهر ! * نى اقتدا نموده و نى مقتدا شدند
« يغما » به كوههاى بلند اتّكا مكن * چون از تكان زلزلهاى جابهجا شدند
لذّت آزادى
عشّاق گر از سختى ايّام بميرند * دست طلب از دامن معشوق نگيرند
باب كرم اى خواجه به ايشان نگشايى * كاين قوم بزرگاند و تصدّق نپذيرند
بر سر هوس تاج جهانداريشان نيست * عريانبدنانى كه به چشم تو فقيرند
از صاحب مكنت بهجز از سيم مپرسيد * وز لذّت آزادى ، از آنان كه اسيرند
مكنيد !
چو ديگران ز پس مردنم كفن مكنيد * ز بعد مرگ مرا جامه در بدن مكنيد
به دهر خانه نداديد تا حياتم بود * به زير خاك پس از مردنم كفن مكنيد
به آسمان زدهام سرسراى كاخ علوم * به خاك تيره مرا منزل و وطن مكنيد
جهان همه شكّر ز كلك شكّرين من است * به جاى سيم ، مرا خاك در دهن مكنيد
بخت تيره
ز بعد اين همه اشعار دلنشينم باز * نشينم و غزل تازه برگزينم باز
ز كجروى زمان ، خفته بخت تيره مرا * ز جا بلند كن اى شعر راستينم باز
بده ز تلخى دهرم خلاصى اى معشوق * ز بوسهاى به دهان ريز انگبينم باز
به يكدو بوسه دهانم ببند از غوغا * به شعر باز كن اين سينهء غمينم باز
به دوش ، وسوسهء بار زهد كشت مرا * به يك اشاره رها كن ز بند دينم باز