تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 775

مساهمون:

ص٧٧٥

بزم اديبان

اگر تسلّط شمشير بر جهانم نيست * همين بس است كه آزار خستگانم نيست پياده مىروم و سرخوشم ز همّت پاى * كه اسب سركش آزرده زير رانم نيست چنان شجاع به تحصيل روزىام كه اگر * به شانه‌ام بنهى كوه را ، گرانم نيست چراغ بزم اديبان و شمع اهل دلم * اگرچه شمع به ايوان و نان به خوانم نيست خجل ز سفره‌نشينان نىام به صرف طعام * به يمن دولت آنكه به سفره نانم نيست از اين بلندترم شعر نغز جان‌پرور * به روى سينه‌بسم هست و بر زبانم نيست چرا بيان حقيقت نمىكنى « يغما » ؟ * ز اعتراض تهىمايگان امانم نيست

آهنگ نيستى

نىام در وسعت دنياى پهناور نمىگنجد * روان سرشكم در قالب پيكر نمىگنجد مرا اسرار ، از اين گفته‌ها بالاتر است ، امّا * به گوش خلق از اين حرف بالاتر نمىگنجد عجب نبود كه اين خوابيدگان را نيست بيدارى * اذان صبح اندر گوش‌هاى كر نمىگنجد مرا خواب آن زمان آيد كه در زير لحد باشم * سر پرشور اندر نرمى بستر نمىگنجد ز بس راه وفادارى سريع و آتشين رفتم * سخن‌هاى وفايم در دل دلبر نمىگنجد توانگر را نخوان در گوش دل اسرار درويشى * كه در خشخاش خورشيد بلند اختر نمىگنجد نشان قبر بگذاريد بعد از مرگ « يغما » را * شهاب طارم اسرار در مقبر نمىگنجد

قصيده

چون آفتاب چرخ كه ابرش دژم گرفت * آيينهء زلال دلم باز غم گرفت ديروز ناكسى ز پى ناسزاى من * خيره نشست و صفحه گشود و قلم گرفت باز اين خروس شوم از اين بانك بىمحل * گاه غروب را نفس صبحدم گرفت من شاعر زبان درونم نه ياوه‌گوى * كز هر دهن سخن به درآمد رقم گرفت من شير روزگار خودم خصم ، بىتميز * نقشم به روى پرده چو شير علم گرفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 775 | سيد محمد باقر برقعى