بزم اديبان
اگر تسلّط شمشير بر جهانم نيست * همين بس است كه آزار خستگانم نيست
پياده مىروم و سرخوشم ز همّت پاى * كه اسب سركش آزرده زير رانم نيست
چنان شجاع به تحصيل روزىام كه اگر * به شانهام بنهى كوه را ، گرانم نيست
چراغ بزم اديبان و شمع اهل دلم * اگرچه شمع به ايوان و نان به خوانم نيست
خجل ز سفرهنشينان نىام به صرف طعام * به يمن دولت آنكه به سفره نانم نيست
از اين بلندترم شعر نغز جانپرور * به روى سينهبسم هست و بر زبانم نيست
چرا بيان حقيقت نمىكنى « يغما » ؟ * ز اعتراض تهىمايگان امانم نيست
آهنگ نيستى
نىام در وسعت دنياى پهناور نمىگنجد * روان سرشكم در قالب پيكر نمىگنجد
مرا اسرار ، از اين گفتهها بالاتر است ، امّا * به گوش خلق از اين حرف بالاتر نمىگنجد
عجب نبود كه اين خوابيدگان را نيست بيدارى * اذان صبح اندر گوشهاى كر نمىگنجد
مرا خواب آن زمان آيد كه در زير لحد باشم * سر پرشور اندر نرمى بستر نمىگنجد
ز بس راه وفادارى سريع و آتشين رفتم * سخنهاى وفايم در دل دلبر نمىگنجد
توانگر را نخوان در گوش دل اسرار درويشى * كه در خشخاش خورشيد بلند اختر نمىگنجد
نشان قبر بگذاريد بعد از مرگ « يغما » را * شهاب طارم اسرار در مقبر نمىگنجد
قصيده
چون آفتاب چرخ كه ابرش دژم گرفت * آيينهء زلال دلم باز غم گرفت
ديروز ناكسى ز پى ناسزاى من * خيره نشست و صفحه گشود و قلم گرفت
باز اين خروس شوم از اين بانك بىمحل * گاه غروب را نفس صبحدم گرفت
من شاعر زبان درونم نه ياوهگوى * كز هر دهن سخن به درآمد رقم گرفت
من شير روزگار خودم خصم ، بىتميز * نقشم به روى پرده چو شير علم گرفت