وطن من
از شوق سخن بوسه زند بر دهن من * چون نام وطن مىگذرد بر سخن من
در گور نپاشد چو شهيدان تنم از هم * گر نام وطن نقش بود بر كفن من
من سر به كفم ، تا به كف خصم بلرزد * شمشير از اين حربهء بنيادكنِ من
تا نگذرد از كشتهء من ، راه نيابد * بر ميهن من ، دشمن چون اهرمن من
چون تير ، كه باآنهمه تيزى ننشيند * بر پيكر من ، تا ندرد پيرهن من
چون كوه باش
چو موج باش كه با صخره در عدم نشوى * چو كوه باش كه از باد تند خم نشوى
ز تندباد بلا سرنگون نخواهى شد * اگر ز حرف كسان بىجهت علم نشوى
عقاب چرخوفلك پر به پاى تو ريزد * چو لاشهخوار اگر بند بر شكم نشوى
حديث عشق ندارد كتاب اى « يغما » * مگير صفحه به كف ، نوكر قلم نشوى