خرابهها كند آزردهام بسى آخر * روم به باغى و يكلحظه گل بچينم باز
به شك فتادهام از روز كامبخشى تو * نما اشاره ، كه محكم شود يقينم باز
به چهره رنگ ريايى گرفتهاى « يغما » * تو نيز باش رياپيشه ، من چنينم باز
غم خوبان
نه زر خواهد كه زر ريزم به پايش * نه جان خواهد كه جان سازم فدايش
جوابم را نگويد از تكبّر * به هر لحنى كه مىگويم ثنايش
به مرگم راضىام ، امّا نگيرم * سر تسليم از بند رضايش
به درياى غم خوبان منه پاى * كه كشتى بشكند موج بلايش
طمع برگير از آن نوش شيرين * كه نيش زهر دارد لابهلايش
شگفتا ! هرچه جورم مىكند بيش * من از آن بيش مىورزم وفايش
جهانى را چه خواهد سوخت « يغما » * فغان من ، اگر سازم رهايش
به اميد تو
همه را غير تو از خانه دل تاختهام * آرى ، اين كلبه به امّيد تو پرداختهام
آشكارا بكنم وصف تو در معبر عام * تا بدانند تو را عاشق و دلباختهام
بىخبر نيستم از كينهء دشمن ، ليكن * تا به وصل تو رسم ، با همهكس ساختهام
پرچم علم برافراشتهام بر ناهيد * عجبا ! گر رقم عشق تو نشناختهام
تا نوازى دل « يغما » به جهان ، من به عوض * هركه را خسته دلوجان شده ، بنواختهام
بار گران
جان به كف بهر نثار يار زيبا مىبرم * قطرهء آبى به استقبال دريا مىبرم