تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 779

مساهمون:

ص٧٧٩
خرابه‌ها كند آزرده‌ام بسى آخر * روم به باغى و يك‌لحظه گل بچينم باز به شك فتاده‌ام از روز كام‌بخشى تو * نما اشاره ، كه محكم شود يقينم باز به چهره رنگ ريايى گرفته‌اى « يغما » * تو نيز باش رياپيشه ، من چنينم باز

غم خوبان

نه زر خواهد كه زر ريزم به پايش * نه جان خواهد كه جان سازم فدايش جوابم را نگويد از تكبّر * به هر لحنى كه مىگويم ثنايش به مرگم راضىام ، امّا نگيرم * سر تسليم از بند رضايش به درياى غم خوبان منه پاى * كه كشتى بشكند موج بلايش طمع برگير از آن نوش شيرين * كه نيش زهر دارد لابه‌لايش شگفتا ! هرچه جورم مىكند بيش * من از آن بيش مىورزم وفايش جهانى را چه خواهد سوخت « يغما » * فغان من ، اگر سازم رهايش

به اميد تو

همه را غير تو از خانه دل تاخته‌ام * آرى ، اين كلبه به امّيد تو پرداخته‌ام آشكارا بكنم وصف تو در معبر عام * تا بدانند تو را عاشق و دلباخته‌ام بىخبر نيستم از كينهء دشمن ، ليكن * تا به وصل تو رسم ، با همه‌كس ساخته‌ام پرچم علم برافراشته‌ام بر ناهيد * عجبا ! گر رقم عشق تو نشناخته‌ام تا نوازى دل « يغما » به جهان ، من به عوض * هركه را خسته دل‌وجان شده ، بنواخته‌ام

بار گران

جان به كف بهر نثار يار زيبا مىبرم * قطرهء آبى به استقبال دريا مىبرم