تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 777

مساهمون:

ص٧٧٧
سخن چه سود ز « يغما » كه طول اين مبحث * بسى دريد كتاب و بسى شكست مداد

شاخسار شعر

ياران ز دوستى به ميانم گرفته‌اند * اندر ميان ز لطف چو جانم گرفته‌اند اين دوستان بىخبر از درگذشت عمر * چون خصم درّ وقت گرانم گرفته‌اند من شاعر بديهه‌سرايم كه اين گروه * حرفى غلط شنيده ، دهانم گرفته‌اند در شاخسار شعر هزار جهانىام * صيّادهاى دهر نشانم گرفته‌اند « يغما » به تير نظم فروريز كاخ ظلم * تيرم به شست رفته ، كمانم گرفته‌اند

علم انقلاب

آن روى ماه توست كه بر رخ گلاب زد * يا آفتاب بود كه بر صورت آب زد از زلف تار توست ، اگر تار گشت شب * از روى ماه توست ، اگر آفتاب زد گر ماه برنيامده امشب ، شگفت نيست * چون ديد روى ماه تو خود را به خواب زد چشمان مست توست كه مستى ز باده برد * از لعل توست ، كآب بقا را سراب زد « يغما » چه شد كه طبع تو از بعد قرن‌ها * در مُلك شاعرى ، عَلَم انقلاب زد

اهل حال

به اهل حال ، فلك را سر جدال مباد * جهان تهى ز هياهوى اهل حال مباد چراغ بارگه عاشقان بود خورشيد * بر اين عمارت بىانتها زوال مباد سرى كه عشق ندارد به ملك تن ، سرور * دلى كه مهر ندارد به جان ، مجال مباد

آزادگان دهر

قومى به زعم خويش طبيعت‌گرا شدند * قومى پى ستايش ذات خدا شدند آن دسته شد به دستهء ديگر در اعتراض * كآنان به بند غفلت و اينان رها شدند صدها هزار راه و به يك‌راه مىروند * صدها سرا نهاده و در يك سرا شدند