سخن چه سود ز « يغما » كه طول اين مبحث * بسى دريد كتاب و بسى شكست مداد
شاخسار شعر
ياران ز دوستى به ميانم گرفتهاند * اندر ميان ز لطف چو جانم گرفتهاند
اين دوستان بىخبر از درگذشت عمر * چون خصم درّ وقت گرانم گرفتهاند
من شاعر بديههسرايم كه اين گروه * حرفى غلط شنيده ، دهانم گرفتهاند
در شاخسار شعر هزار جهانىام * صيّادهاى دهر نشانم گرفتهاند
« يغما » به تير نظم فروريز كاخ ظلم * تيرم به شست رفته ، كمانم گرفتهاند
علم انقلاب
آن روى ماه توست كه بر رخ گلاب زد * يا آفتاب بود كه بر صورت آب زد
از زلف تار توست ، اگر تار گشت شب * از روى ماه توست ، اگر آفتاب زد
گر ماه برنيامده امشب ، شگفت نيست * چون ديد روى ماه تو خود را به خواب زد
چشمان مست توست كه مستى ز باده برد * از لعل توست ، كآب بقا را سراب زد
« يغما » چه شد كه طبع تو از بعد قرنها * در مُلك شاعرى ، عَلَم انقلاب زد
اهل حال
به اهل حال ، فلك را سر جدال مباد * جهان تهى ز هياهوى اهل حال مباد
چراغ بارگه عاشقان بود خورشيد * بر اين عمارت بىانتها زوال مباد
سرى كه عشق ندارد به ملك تن ، سرور * دلى كه مهر ندارد به جان ، مجال مباد
آزادگان دهر
قومى به زعم خويش طبيعتگرا شدند * قومى پى ستايش ذات خدا شدند
آن دسته شد به دستهء ديگر در اعتراض * كآنان به بند غفلت و اينان رها شدند
صدها هزار راه و به يكراه مىروند * صدها سرا نهاده و در يك سرا شدند