من نان ز كان عزّ و شرف خوردهام به عمر * اين بىپدر كه بود ؟ كه نامحترم گرفت
اشعار من كه مايهء الهام ايزديست * ناچيز ديد و پست بدانست و كم گرفت
اى كاش آتشش به دهان ، آنكه شعر ناب * در مدح ناكسان بسرود و درم گرفت
عزّ و شرف كه غير خدايش بها نبود * بسپرد بر پليدى و بار شكم گرفت
آن قامتى كه بايدش از چرخ بگذرد * در روبهروى مسند ممدوح خم گرفت
من سوختم چو شمع و تو سرشار ، ز آن سبب * انوار من جهان و فتيل تو نم گرفت
« يغما » خموش باش ! كه در رسم شاعرى * هركس وفا نمود به مردم ، ستم گرفت
باغ حيات
جامى كه مستمان نكند ، بىشراب باد * چشمى كه فتنهخيز نباشد ، به خواب باد
هر لعل همچو گل كه نبخشيد بوسهاى * همچون كوير سوخته ، خالى ز آب باد
هر كشورى كه ريشهكن از اختناق نيست * هر گوشه صد هزار ، هزار انقلاب باد
باغ حيات و آب مصفّاى زندگى * بر ديدگان اهل خيانت ، سراب باد
آن صورتى كه رنگ ريا ذرّهاى در اوست * گر آفتاب چرخ بوَد ، در نقاب باد
« يغما » اگر به گوشهء ويرانه جا گزيد * ويرانه كاخ و كاخ مرصّع خراب باد
دريد كتاب و شكست مداد
مرا اكابر دوران سواد ياد نداد * گمانم آنكه فراتر ز من نداشت سواد
چو اوستاد ازل نام اهل دانش را * نمود ثبت ، مرا نام از قلم افتاد
مرا نصيحت دانش مكن كه عاشق را * جنون و كجروى و جهل مىكند ارشاد
به روى آتش سوزان مرا نشستن بهْ * كه بهر پند نشينم به محضر استاد
بهجز فريب و ريا اندر اين مدارس نيست * نشان فضل در اين مردمان تيره نهاد
چنان به دشت هنر مانده از تكاپو چرخ * كه از زمين پَرِ كاهى نمىربايد باد
هزار مرتبه جان مىدهم ز دست ، ولى * ز دست ، دامنِ اهلِ ادب نخواهم داد