تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 780

مساهمون:

ص٧٨٠
تا در اين عالم كجا يابم طبيب حاذقى * درد دل دارم ، به اميد مداوا مىبرم عشق‌بازان خسته گرديدند ، اين بار گران * گو نهند از دوش ، من اين بار ، تنها مىبرم راه دنيا بهر رفتن گر كه پرآشوب بود * من سبك پرواز از آن‌سوى دنيا مىبرم دهر اشغال سواران است و دنيا گيرها * ز آن سبب از كوچه‌هاى تنگ رؤيا مىبرم نقشه‌هاى بازىِ ايّام را در پرده‌اى * در حضور نسل‌ها بهر تماشا مىبرم تا ز نو بنياد سازم عالم پاكيزه‌اى * هركجا بود از بشر پاكيزه ، آنجا مىبرم بار سنگين است و در گرداب اين آشوب‌ها * كوه را بر دوش خود از كوه بالا مىبرم گفتم اين بارِ گران را در كجا خواهى گشود ؟ * گفت : سوى كلبهء ويران « يغما » مىبرم

غذاى روح

بيا كه هرچه بودمان ، فداى يار كنيم * بناى عشق بدين شيوه استوار كنيم چو عاقبت كفنى جامه و ، سرا گور است * اگر كه عشق نورزيم ، پس چه كار كنيم غنى حساب زر و سيم مىكشد به ميان * بيا كه گوش گرفته از او ، فرار كنيم هزار سال اگر عمر بگذرد بىعشق * به قدر نيم نفس نيست ، گر شمار كنيم براى مردم دانا حساب دولت و مال * صحيح نيست ، بيا تا حساب يار كنيم غذاى روح بود شعر عاشقى « يغما » * اگرنه ، از سرِ دل قافيه قطار كنيم