تا در اين عالم كجا يابم طبيب حاذقى * درد دل دارم ، به اميد مداوا مىبرم
عشقبازان خسته گرديدند ، اين بار گران * گو نهند از دوش ، من اين بار ، تنها مىبرم
راه دنيا بهر رفتن گر كه پرآشوب بود * من سبك پرواز از آنسوى دنيا مىبرم
دهر اشغال سواران است و دنيا گيرها * ز آن سبب از كوچههاى تنگ رؤيا مىبرم
نقشههاى بازىِ ايّام را در پردهاى * در حضور نسلها بهر تماشا مىبرم
تا ز نو بنياد سازم عالم پاكيزهاى * هركجا بود از بشر پاكيزه ، آنجا مىبرم
بار سنگين است و در گرداب اين آشوبها * كوه را بر دوش خود از كوه بالا مىبرم
گفتم اين بارِ گران را در كجا خواهى گشود ؟ * گفت : سوى كلبهء ويران « يغما » مىبرم
غذاى روح
بيا كه هرچه بودمان ، فداى يار كنيم * بناى عشق بدين شيوه استوار كنيم
چو عاقبت كفنى جامه و ، سرا گور است * اگر كه عشق نورزيم ، پس چه كار كنيم
غنى حساب زر و سيم مىكشد به ميان * بيا كه گوش گرفته از او ، فرار كنيم
هزار سال اگر عمر بگذرد بىعشق * به قدر نيم نفس نيست ، گر شمار كنيم
براى مردم دانا حساب دولت و مال * صحيح نيست ، بيا تا حساب يار كنيم
غذاى روح بود شعر عاشقى « يغما » * اگرنه ، از سرِ دل قافيه قطار كنيم