دشت تو پر از لاله و گلگشت تو پرگل * دامان تو پرشنگ و پر از شبدر و شببو
ذرّه صفتم مهر تو پرورد ، كه عمرى * ذوق است فرا را هم و شوق است فرارو
روشن اگرت شب همه چون چشم كبوتر * روز من اگر تيره چنان پرّ پرستو
زى كوى تو دل روى كند زود ، كه ديريست * ز اندوه ستوه آمدهام ، رفته ز نيرو
ژرف آمده درياى غم غربتم ، آوخ ! * ژرفاى وجودم به تلاطم ، به تكاپو
سر به سرِ زانوى غم و درد ، دريغا ! * سر هيچكس اينسان ننهاده سر زانو
شد عمر و نشد لب ز لبم وا به شكايت * شكوه چه اثر دارد از اين گنبد وارو ؟
صيقل نخورد آينهء دل ، مگر از درد * صافى نبود آنكه ندارد غم كس ، او
ضعف است و زبونى به حقيقت ره باطل * ضايع نكند عمر گران مردم حقجو
طاقم شده طاقت ، به نياسوده ز غوغا * طبعم شده افسرده ، نه فارغ ز هياهو
ظلم اينقدر از چيست روا با چو من اى چرخ * ظلمتزدگان راست چه پرواى تو جادو
عمريست مرا چون تو اگر سلسله در پاى * عصيانزده ، اى كوه گران سنگر و سكّو
غم نيست اگر هستم از ايّام به ناكام * غيرت چه كند در خم چوگان ستم ، گو ؟
فرداست زمستان رود و فصل بهاران * فرخنده و فرّخ بزند خيمه لب جو
قمرى چو قنارى فكند غلغله از ناژ * قول و غزل بلبل و صلصل چو ز ناژو
كوكو ز بر سرو و صنوبر كند آغاز * كوتهسخن آواز پرآوازهء كو . . . كو . . .
گل از گل رخسار طبيعت بشكوفد * گلگشت تو خوشرنگ شود ، دشت تو خوشبو
لب غنچه گشايد به چمن ، گل كند از باغ * لحن خوش مرغان سخنسنج و سخنگو
ما راست چنين جامه به چهل منزلى عمر * ماناد ، كه مانا سخن خواجه و خواجو
نزهتگه جان ، جلوهء جانان و جهانى * نك گرد غم از چهرهء ايّام فروشو
وصف تو چو دل مىشنود مىرود از دست * وقت است مرا ديده زند سوى تو سوسو
هر لحظه جدا جان ز تو همخانهء غمهاست * همخانهء غم هيچ به شادى نكند خو
ياران ! همدان خوش بود و دامن الوند * « ياور ! » چه خوشا يار اگر يكدل و يكرو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 754
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٥٤