تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
دشت تو پر از لاله و گلگشت تو پرگل * دامان تو پرشنگ و پر از شبدر و شب‌بو ذرّه صفتم مهر تو پرورد ، كه عمرى * ذوق است فرا را هم و شوق است فرارو روشن اگرت شب همه چون چشم كبوتر * روز من اگر تيره چنان پرّ پرستو زى كوى تو دل روى كند زود ، كه ديريست * ز اندوه ستوه آمده‌ام ، رفته ز نيرو ژرف آمده درياى غم غربتم ، آوخ ! * ژرفاى وجودم به تلاطم ، به تكاپو سر به سرِ زانوى غم و درد ، دريغا ! * سر هيچ‌كس اين‌سان ننهاده سر زانو شد عمر و نشد لب ز لبم وا به شكايت * شكوه چه اثر دارد از اين گنبد وارو ؟ صيقل نخورد آينهء دل ، مگر از درد * صافى نبود آنكه ندارد غم كس ، او ضعف است و زبونى به حقيقت ره باطل * ضايع نكند عمر گران مردم حق‌جو طاقم شده طاقت ، به نياسوده ز غوغا * طبعم شده افسرده ، نه فارغ ز هياهو ظلم اين‌قدر از چيست روا با چو من اى چرخ * ظلمت‌زدگان راست چه پرواى تو جادو عمريست مرا چون تو اگر سلسله در پاى * عصيان‌زده ، اى كوه گران سنگر و سكّو غم نيست اگر هستم از ايّام به ناكام * غيرت چه كند در خم چوگان ستم ، گو ؟ فرداست زمستان رود و فصل بهاران * فرخنده و فرّخ بزند خيمه لب جو قمرى چو قنارى فكند غلغله از ناژ * قول و غزل بلبل و صلصل چو ز ناژو كوكو ز بر سرو و صنوبر كند آغاز * كوته‌سخن آواز پرآوازهء كو . . . كو . . . گل از گل رخسار طبيعت بشكوفد * گلگشت تو خوشرنگ شود ، دشت تو خوش‌بو لب غنچه گشايد به چمن ، گل كند از باغ * لحن خوش مرغان سخن‌سنج و سخن‌گو ما راست چنين جامه به چهل منزلى عمر * ماناد ، كه مانا سخن خواجه و خواجو نزهتگه جان ، جلوهء جانان و جهانى * نك گرد غم از چهرهء ايّام فروشو وصف تو چو دل مىشنود مىرود از دست * وقت است مرا ديده زند سوى تو سوسو هر لحظه جدا جان ز تو همخانهء غم‌هاست * همخانهء غم هيچ به شادى نكند خو ياران ! همدان خوش بود و دامن الوند * « ياور ! » چه خوشا يار اگر يكدل و يكرو