بكنم يا نكنم ؟
تاب زلفين تو را وا بكنم يا نكنم * روز خود را شب يلدا بكنم يا نكنم
از براى دل سودازده صد فتنه فزون * از سر زلف تو بر پا بكنم يا نكنم
با دو چشم تو كه از ساغر لعلت شده مست * سخن از ساغر صهبا بكنم يا نكنم
بر رخ خوب تو كآراسته چون باغ بهشت * نظرى بهر تماشا بكنم يا نكنم
دلم از صومعه بگرفت ز بس زهد و رياست * رو به ميخانه ، خدا را ، بكنم يا نكنم
واعظ شهر مرا توبه ز مى خوردن داد * توبه زين كار بفرما بكنم يا نكنم
عيشم امروز به نقد از مى و مطرب ساز است * گوش بر وعدهء فردا بكنم يا نكنم
دى شنيدم به در ميكده « يزدانى » گفت * بهر وى خرقه مهيّا بكنم يا نكنم
بوى بهشت
بوى بهشت مىوزد ، از سر خاك كوى تو * دست صبا نگر كه زد ، شانه به تار موى تو
حور نباشد اى پرى ، چون تو به حسن و دلبرى * مه نكند برابرى ، پيش رخ نكوى تو
هر ستم از تو مىكشم ، از دلوجان و دلخوشم * گرچه نهد در آتشم ، تابش شمع روى تو
خواهى اگر هلاك من ، نيست ز مرگ باك من * چون گذرى به خاك من ، زنده شوم به بوى تو
گر بكشى به خوارىام ، تيغ به سر ببارىام * باز به عجز و زارىام ، روى بود بهسوى تو
تيغ بكش چو قاتلم ، خيره بكش چو بسملم * تا نكند دگر دلم ، اين همه آرزوى تو
بىتو چو در فغان شوم ، زار شوم ، نوان شوم * در بر اين و آن شوم ، باز به جستوجوى تو
اين همه پيش او ز من ، شكوه مكن ، مگو سخن * بوسه به زلف او مزن ، تا نزند به روى تو
« يزدانى » مكن دگر ، از سر كوى او گذر * تا كه نريزد اينقدر ، پيش من آبروى تو
خيال وصل
به دل گفتم به دست آرم سر زلف دلآويزش * به يك تيرم ز پا افكند ترك چشم خونريزش
گرفتم ، دل گرفتم از سر زلف دلآويزش * چه سازم با فريب چشم مست فتنهانگيزش ؟