تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩

خاكسترى

هوا ، هواى مه و لحظه ، لحظهء زارىست * خزان ، خزان گُل و فصل ، فصل بيزاريست در اين چمن كه به زردى نشسته از پاييز * هنوز هم دل من در هواى گل‌كاريست به زير گنبد خاكسترى ملولم باز * كه آسمان نه همان آسمان زنگاريست در اين چمن كه ز هر گوشه خنجرى رُسته‌ست * ز چشم باغ ببينيد ، خون گُل جاريست زمانه پوست عوض كرد و ما ندانستيم * كه ميش‌وارهء امسال ، گُرگ پيراريست خروس شب‌زده مىخواند از كرانهء صبح * طلسم خواب رها كن كه وقت بيداريست چو روح آب در انديشهء رهايى باش * اگرچه پاى تو در حلقهء گرفتاريست غمين مباش ، چراغت اگر فرومرده‌ست * كه آفتاب پسِ پشتِ اين شب تاريست همين پرندهء جنگيده با قفس تا مرگ * شهيدِ مستىِ خود نه ، شهيد هشياريست

دير

نفرينى سرنوشت خويشم * مىبينى اگر چنين پريشم اميد خلاصىام ز خود نيست * زندانى فكرهاى خويشم از دستِ كه شكوه سر كنم ، آى ! * كز خنجر خويش ، ريش‌ريشم