خاكسترى
هوا ، هواى مه و لحظه ، لحظهء زارىست * خزان ، خزان گُل و فصل ، فصل بيزاريست
در اين چمن كه به زردى نشسته از پاييز * هنوز هم دل من در هواى گلكاريست
به زير گنبد خاكسترى ملولم باز * كه آسمان نه همان آسمان زنگاريست
در اين چمن كه ز هر گوشه خنجرى رُستهست * ز چشم باغ ببينيد ، خون گُل جاريست
زمانه پوست عوض كرد و ما ندانستيم * كه ميشوارهء امسال ، گُرگ پيراريست
خروس شبزده مىخواند از كرانهء صبح * طلسم خواب رها كن كه وقت بيداريست
چو روح آب در انديشهء رهايى باش * اگرچه پاى تو در حلقهء گرفتاريست
غمين مباش ، چراغت اگر فرومردهست * كه آفتاب پسِ پشتِ اين شب تاريست
همين پرندهء جنگيده با قفس تا مرگ * شهيدِ مستىِ خود نه ، شهيد هشياريست
دير
نفرينى سرنوشت خويشم * مىبينى اگر چنين پريشم
اميد خلاصىام ز خود نيست * زندانى فكرهاى خويشم
از دستِ كه شكوه سر كنم ، آى ! * كز خنجر خويش ، ريشريشم