تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
نمىرسم به تو هرچند اى ستارهء دور * هنوز در طلبت همچو نور مىكوشم

مرا دلى است

مرا دليست كه از دست من گريزان است * دلى كه قاصد ابر و پيام باران است نه كار او رسد از دست من به سامانى * نه كاروبار من از دست او به سامان است دلم قرار ندارد به خود ، دلم دل نيست * دلم پَريست كه در دست باد و توفان است دلم به چاه غم خويش سر فروبرده‌ست * و گريه مىكند و همچو آب ، نالان است و آسمان كه گرفته‌ست و سخت مىبارد * دل من است ، كه گريانِ داغِ ياران است ستاره‌هاى فلك اشك‌هاى چشم من است * كه بر زمينهء اين آسمان ، پريشان است مبين به ظاهر سردم كه زير صخرهء درد * مرا دليست كه چون جان چشمه جوشان است صداى نالهء من نيست ، اين صداى حزين * صداى سوزِ دلِ تنگِ دردمندان است كسى به هيچ نگيرد دل خراب مرا * كه جلوه‌اى نكند خانه‌اى كه ويران است