شب وصل
اى به تو مشتاق جان و ، دل به تو مايل * كام دلوجان ز يك نگاه تو حاصل
وه كه تو اندر دلى و دل به تو مشتاق * طرفه كه تا با منى و من ز تو غافل
دين و دل از ما طلب كنند و ندانند * سوخت به عشق تو دين و رفت ز كف دل
مشكل هركس ز صبر مىشود آسان * وه ! كه ز صبر است كار ما همه مشكل
در شب وصل تو جان ز شوق سپارم * تا نشود در ميان ما و تو حايل
درد به جان ، غم به دل ، فراق به بالين * چشم به ره ، جان به سينه ، مرگ مقابل
جز تو كه آگه نهاى ز حال دل ما * دوست ز احوال دوست كى شده غافل ؟
چيز دگر بايدم ز بهر نثارت * ور نه دلوجان نه لايق است نه قابل
پند ز عشقت دهند بىخبرانم * كاش تو بىپرده بگذرى ز مقابل
آنچه بهجز ذكر توست ، قصّهء بىجا * و آنچه بهجز ياد توست ، فكرت باطل
تا به كى اى دل ز روزگار بنالى ؟ * كار به پايان رسيد و بار به منزل
تا كه « هما » يافت ره به سايهء خسرو * قيمت دانش فزود و قدر فضائل
گلستان وصل
رند و مىخواره و سرگشته و شاهد بازم * در خرابات به بىپا و سرى ممتازم
راست گفتم همه عيب و هنر خويش ، ولى * تو مپندار كه در پرده خلاف آغازم
عيبم از رندى و مستى مكن از واعظ شهر * كاين سرانجام نصيب آمده از آغازم
امشب اين شور كه اندر سرِ مطرب پيداست * عجبى نيست گر از پرده برافتد رازم
حاصلى نيست چو در باده و سودى ز حشيش * آتش آن بهْ كه در اين آب و علف اندازم
مژده اى دل ! كه نسيمى ز گلستان « وصال » * همره باد صبا مىرسد از شيرازم