تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦

شب وصل

اى به تو مشتاق جان و ، دل به تو مايل * كام دل‌وجان ز يك نگاه تو حاصل وه كه تو اندر دلى و دل به تو مشتاق * طرفه كه تا با منى و من ز تو غافل دين و دل از ما طلب كنند و ندانند * سوخت به عشق تو دين و رفت ز كف دل مشكل هركس ز صبر مىشود آسان * وه ! كه ز صبر است كار ما همه مشكل در شب وصل تو جان ز شوق سپارم * تا نشود در ميان ما و تو حايل درد به جان ، غم به دل ، فراق به بالين * چشم به ره ، جان به سينه ، مرگ مقابل جز تو كه آگه نه‌اى ز حال دل ما * دوست ز احوال دوست كى شده غافل ؟ چيز دگر بايدم ز بهر نثارت * ور نه دل‌وجان نه لايق است نه قابل پند ز عشقت دهند بىخبرانم * كاش تو بىپرده بگذرى ز مقابل آنچه به‌جز ذكر توست ، قصّهء بىجا * و آنچه به‌جز ياد توست ، فكرت باطل تا به كى اى دل ز روزگار بنالى ؟ * كار به پايان رسيد و بار به منزل تا كه « هما » يافت ره به سايهء خسرو * قيمت دانش فزود و قدر فضائل

گلستان وصل

رند و مىخواره و سرگشته و شاهد بازم * در خرابات به بىپا و سرى ممتازم راست گفتم همه عيب و هنر خويش ، ولى * تو مپندار كه در پرده خلاف آغازم عيبم از رندى و مستى مكن از واعظ شهر * كاين سرانجام نصيب آمده از آغازم امشب اين شور كه اندر سرِ مطرب پيداست * عجبى نيست گر از پرده برافتد رازم حاصلى نيست چو در باده و سودى ز حشيش * آتش آن بهْ كه در اين آب و علف اندازم مژده اى دل ! كه نسيمى ز گلستان « وصال » * همره باد صبا مىرسد از شيرازم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 696 | سيد محمد باقر برقعى