تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 697

مساهمون:

ص٦٩٧

باغ وصل

دين و دل از نگاهى ، برد از كفم نگارى * تُرك پياله‌نوشى ، سرو سمن‌عذارى هر پارسا كه بيند ، آن ترك پارسى را * گويد حلال باشد ، مى با چنين نگارى چون روى او نتابد ، ماهى بر آسمانى * چون قدّ او نبالد ، سروى به جويبارى اى آب زندگانى ! بگذر به خسته جانى * تن را بده تو آنى ، جان را بده قرارى صد خار غم شكستى ، در پاى ناتوانان * يك روز خسته‌اى را ، از پا برآر خارى تنها نه من به خوارى ، دورم ز باغ وصلت * محروم از اين گلستان ، چون من بود هزارى گفتى كه اختيارى در عشق من به دست آر * عشق تو كى گذارد ! در دست اختيارى ؟ چشم جهان نبيند ، چون من صنم‌پرستى * دير مغان ندارد ، چون من شراب‌خوارى از نغمهء هزاران ، خوش‌تر بود به مستان * غوغاى باده‌نوشى ، آواز چنگ و تارى هوش « هما » نبردى تنها ز لعل ميگون * نگذاشت چشم مستت در شهر هوشيارى

عشق جانان

كعبه زاهد به رخم بست و ، درِ دير كشيش * عاشق آن است كه كافر بود اندر همه كيش عشق جانان دل و دين و سر و جان مىطلبد * مصلحت چيست در اين مرحله‌اى نيك‌انديش ؟ عشق‌بازى ز من آموز ، كه اندر ره عشق * دل و دين دارم و خجلت كشم از همّت خويش چه مقام است خرابات ، خدايا ! كانجا * پاى همّت زده بر افسر سلطان ، درويش به هواى خط سبز و لب لعل صنمى * جمعى از آتش مى سرخوش و جمعى ز حشيش زاهد صومعه گو پاى كش از صحبت ما * الفت ما و تو پيوند نگيرد به سريش به دو زلفت كه پريشانى ما را سبب است * بىسبب پا مكش از حلقهء اين جمع پريش جود از حدّ مبر ، اى دوست ، كه در حضرت شاه * شد « هما » تا بستاند ز تو داد دل خويش