باغ وصل
دين و دل از نگاهى ، برد از كفم نگارى * تُرك پيالهنوشى ، سرو سمنعذارى
هر پارسا كه بيند ، آن ترك پارسى را * گويد حلال باشد ، مى با چنين نگارى
چون روى او نتابد ، ماهى بر آسمانى * چون قدّ او نبالد ، سروى به جويبارى
اى آب زندگانى ! بگذر به خسته جانى * تن را بده تو آنى ، جان را بده قرارى
صد خار غم شكستى ، در پاى ناتوانان * يك روز خستهاى را ، از پا برآر خارى
تنها نه من به خوارى ، دورم ز باغ وصلت * محروم از اين گلستان ، چون من بود هزارى
گفتى كه اختيارى در عشق من به دست آر * عشق تو كى گذارد ! در دست اختيارى ؟
چشم جهان نبيند ، چون من صنمپرستى * دير مغان ندارد ، چون من شرابخوارى
از نغمهء هزاران ، خوشتر بود به مستان * غوغاى بادهنوشى ، آواز چنگ و تارى
هوش « هما » نبردى تنها ز لعل ميگون * نگذاشت چشم مستت در شهر هوشيارى
عشق جانان
كعبه زاهد به رخم بست و ، درِ دير كشيش * عاشق آن است كه كافر بود اندر همه كيش
عشق جانان دل و دين و سر و جان مىطلبد * مصلحت چيست در اين مرحلهاى نيكانديش ؟
عشقبازى ز من آموز ، كه اندر ره عشق * دل و دين دارم و خجلت كشم از همّت خويش
چه مقام است خرابات ، خدايا ! كانجا * پاى همّت زده بر افسر سلطان ، درويش
به هواى خط سبز و لب لعل صنمى * جمعى از آتش مى سرخوش و جمعى ز حشيش
زاهد صومعه گو پاى كش از صحبت ما * الفت ما و تو پيوند نگيرد به سريش
به دو زلفت كه پريشانى ما را سبب است * بىسبب پا مكش از حلقهء اين جمع پريش
جود از حدّ مبر ، اى دوست ، كه در حضرت شاه * شد « هما » تا بستاند ز تو داد دل خويش