تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
گه فقير خاكسارم ، گه امير نامدار * گاه سلطان ، گاه دربانم ، نمىدانم كىام ؟ گه گداى كوىِ درويشانِ با حقّ آشنا * گه هماى بزم سلطانم ، نمىدانم كىام ؟ صلح كل كردم به هفتاد و دو ملّت چون « هما » * با همه يكرنگ و يكسانم ، نمىدانم كىام ؟

نسيم جانان

هركه از دوست زنده شد جانش * نكشد دل به باغ و بستانش كشتهء عشق را كه زنده كند * بار ديگر نسيم جانانش صبر بىروى دوست ممكن نيست * مدّعى دان كه هست امكانش سنگ دارد نه دل هرآن‌كه بود * طاقت روزگار هجرانش دعوى عشق نيست عاشق را * ور كند ، لازم است برهانش خستهء عشق را گواه بس است * زخم پيدا و درد پنهانش من نگفتم كه نيستى اى دل * با چنين پنجه مرد ميدانش ديدى آخر كه چون درافكندى * خويشتن را به بند و زندانش يا مده دل به دست دوست « هماى » * يا بنه سر به حكم و فرمانش گوىِ سرگشته را چه چاره بود ؟ * جز تحمّل به زخم چوگانش

دست تولّا

تا به دامان تو ما دست تولّا زده‌ايم * به تولّاى تو بر هر دوجهان پا زده‌ايم تا نهاديم به كوى تو ، صنم ! روى نياز * پشت پا بر حرم و دير و كليسا زده‌ايم همه‌شب از طرب گريهء مينا من و جام * خنده بر گردش اين گنبد مينا زده‌ايم درخور مستى ما رطل و خم و ساغر نيست * ما از آن باده‌كشانيم ، كه دريا زده‌ايم تا نهاديم سر اندر قدم پير مغان * پاى بر فرق جم و افسر دارا زده‌ايم جاى ديوانه چو در شهر ندادند « هما » * من و دل چندگهى خيمه به صحرا زده‌ايم