گه فقير خاكسارم ، گه امير نامدار * گاه سلطان ، گاه دربانم ، نمىدانم كىام ؟
گه گداى كوىِ درويشانِ با حقّ آشنا * گه هماى بزم سلطانم ، نمىدانم كىام ؟
صلح كل كردم به هفتاد و دو ملّت چون « هما » * با همه يكرنگ و يكسانم ، نمىدانم كىام ؟
نسيم جانان
هركه از دوست زنده شد جانش * نكشد دل به باغ و بستانش
كشتهء عشق را كه زنده كند * بار ديگر نسيم جانانش
صبر بىروى دوست ممكن نيست * مدّعى دان كه هست امكانش
سنگ دارد نه دل هرآنكه بود * طاقت روزگار هجرانش
دعوى عشق نيست عاشق را * ور كند ، لازم است برهانش
خستهء عشق را گواه بس است * زخم پيدا و درد پنهانش
من نگفتم كه نيستى اى دل * با چنين پنجه مرد ميدانش
ديدى آخر كه چون درافكندى * خويشتن را به بند و زندانش
يا مده دل به دست دوست « هماى » * يا بنه سر به حكم و فرمانش
گوىِ سرگشته را چه چاره بود ؟ * جز تحمّل به زخم چوگانش
دست تولّا
تا به دامان تو ما دست تولّا زدهايم * به تولّاى تو بر هر دوجهان پا زدهايم
تا نهاديم به كوى تو ، صنم ! روى نياز * پشت پا بر حرم و دير و كليسا زدهايم
همهشب از طرب گريهء مينا من و جام * خنده بر گردش اين گنبد مينا زدهايم
درخور مستى ما رطل و خم و ساغر نيست * ما از آن بادهكشانيم ، كه دريا زدهايم
تا نهاديم سر اندر قدم پير مغان * پاى بر فرق جم و افسر دارا زدهايم
جاى ديوانه چو در شهر ندادند « هما » * من و دل چندگهى خيمه به صحرا زدهايم