بادهء باقى
برافكن از رخ اى ترسا پسر ! زلف چليپا را * بكن با صبح نوروز ، آشكارا شام ، يلدا را
بريز از خم به مينا ، باده از مينا به جام آور * كه تا خون در دل اندازى ، ز غيرت چرخ مينا را
به خاك كشتگان گر بگذرى ، جانا تبسّم كن * عيان بر چشم مردم ساز اعجاز مسيحا را
غلام همّت آن خاكسار بىسروپايم * كه دست افشاند و پا زد افسر جمشيد و دارا را
مرا از حاصل دنيا و عقبى سود اين باشد * كه در عشق تو سوزم حاصل دنيا و عقبى را
نباشد گر نصيب ما به شيراز ، از مى خُلّر * مباد آسيبى از دوران ، نجفآباد و جلفا را
اگر ساقى دهد جامى « هما » از بادهء باقى * متاع دين و دل به فروش و بستان جام صهبا را
ملك عشق
مران ز سايهء لطفم ، كه خسروان كريم * از آستانه نرانند بىنوايى را
به تيغ عشق اگر خون ما بخواهى ريخت * بهجز تو ، از تو نخواهيم خونبهايى را
در ملك عشق ، غير تو اى پادشاه حسن * بىجرم كس ز خانه نراند غلام را
ديدى « هما » كه زاهد و صوفى فروختند * آخر به پير ميكده بيت الحرام را
خيل خوبرويان
با بيدلان كويش ، گوييد درد ما را * چون پا شكسته داند ، درد شكسته پا را
بر جاى اشك چشمم ، هرگز نمىستانم * گر خضر ره نبخشد ، سرچشمهء بقا را
من چشم بر تو دارم ، از خيل خوبرويان * درويش مىشناسد ، از خاك كيميا را
شب هجر
چشم از مهر بپوشم ، چو تو از پرده درآيى * با وجود رخ خورشيد ، نبينند سها را
قصّه كوته كن اى شيخ ! كه تقدير نكردند * به درازاى شب هجر بتان ، روز جزا را