تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
ساكت و محزون نشسته با دلى لبريز درد * خاطرش در آتش غم شعله‌ور ، هيزم‌شكن او نگردد لحظه‌اى از زنده بودن نااميد * باز خواهد رفت در كوه و كمر ، هيزم‌شكن باز فردا با دلى آكنده از شور و اميد * مىرود از ظلمتتان سحر ، هيزم‌شكن

چوپان

چوپان ، غريب و ناشكيبا ايستاده‌ست * در جاده‌هاى سرد ، تنها ايستاده‌ست او دردهاى مبهمى دارد ، و ليكن * تا لحظهء سبز مداوا ايستاده‌ست در خود فرورفته‌ست او در وهم و پندار * در قعر چاهى ژرف ، گويا ايستاده‌ست با خاطرى آكنده از تشويش و ارعاب * در گوشهء دشت محابا ايستاده‌ست سرد است و تابيده‌ست بر او نور مهتاب * در هاله‌اى از سوز سرما ايستاده‌ست جانش اسير چنگ تشويش و توهّم * در روبه‌روى مرگ ، امّا ، ايستاده‌ست در جادهء بىانتهايى وهم‌انگيز * تا بازيابد گلّه‌اش را ايستاده‌ست مىترسد از اين جاده‌هاى ساكت و سرد * ديو سياهى آن طرف‌ها ايستاده‌ست بااين‌همه ، از بودن خود نيست مأيوس * در معبر امّيد فردا ايستاده‌ست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 692 | سيد محمد باقر برقعى