ساكت و محزون نشسته با دلى لبريز درد * خاطرش در آتش غم شعلهور ، هيزمشكن
او نگردد لحظهاى از زنده بودن نااميد * باز خواهد رفت در كوه و كمر ، هيزمشكن
باز فردا با دلى آكنده از شور و اميد * مىرود از ظلمتتان سحر ، هيزمشكن
چوپان
چوپان ، غريب و ناشكيبا ايستادهست * در جادههاى سرد ، تنها ايستادهست
او دردهاى مبهمى دارد ، و ليكن * تا لحظهء سبز مداوا ايستادهست
در خود فرورفتهست او در وهم و پندار * در قعر چاهى ژرف ، گويا ايستادهست
با خاطرى آكنده از تشويش و ارعاب * در گوشهء دشت محابا ايستادهست
سرد است و تابيدهست بر او نور مهتاب * در هالهاى از سوز سرما ايستادهست
جانش اسير چنگ تشويش و توهّم * در روبهروى مرگ ، امّا ، ايستادهست
در جادهء بىانتهايى وهمانگيز * تا بازيابد گلّهاش را ايستادهست
مىترسد از اين جادههاى ساكت و سرد * ديو سياهى آن طرفها ايستادهست
بااينهمه ، از بودن خود نيست مأيوس * در معبر امّيد فردا ايستادهست