آلونكام از اشك غم گرديد آوار * پاشيد روحم از غم جريان يك درد
عزم شبگرد
در كوچههاى پرخطر ، شبگرد مىرفت * تا اوج غربت ، تا سحر شبگرد مىرفت
آرى ، برادر از ميان كوچهاى سرد * با آرزويى بىثمر شبگرد مىرفت
ديشب به او گفتند فردا روز مرگ است * امروز با چشمان تر شبگرد مىرفت
با يك نگاه ساده بر تهديد ديشب * در درّهء خوفى دگر شبگرد مىرفت
گفتند ديشب ايستگاه مرگ اينجاست * امّا علىرغم خطر ، شبگرد مىرفت
تا آن طرفها با غرور زخمى خود * در جُستوجوى يك نفر شبگرد مىرفت
تا ناكجاى كوچهها در اين شب گنگ * با اشتياقى بيشتر شبگرد مىرفت
گفتند : برگرد اى مهاجر ! مرگ آنجاست * بىهيچ خوفى درگذر ! شبگرد مىرفت
در پيچ كوچه يك نفر آواز مىداد : * برگرد از اينجا رهگذر ! شبگرد مىرفت
بااينهمه ، آن مرد عزم راسخى داشت * با خاطرى حسرتنگر شبگرد مىرفت
با پيكرى زخمى ، عطشآلود و تنها * تا خانهء بيدادگر شبگرد مىرفت
مىخواست تا انجام كارش را ببيند * اين راه مشكل را اگر شبگرد مىرفت
هيزمشكن
مىرود هر روز در كوه و كمر ، هيزمشكن * مىشود با درد و غربت همسفر ، هيزمشكن
در غمستان غرابى دردخيز و رنجبار * مىرسد با كولهبارى مختصر ، هيزمشكن
در گذرگاه حوادث لحظهاى مىايستد * تا بيابد راه حلّى را مگر ، هيزمشكن
بازمىگردد اگر از بيشهزارى نااميد * مىگذارد روى بر سويى دگر ، هيزمشكن
بوى غربت مىدهد اين جادههاى وهمناك * پر شده جانش ز احساس خطر ، هيزمشكن
آه اگر با دست خالى بازگردد از سفر ! * يا بهسوى كلبه آيد بىثمر ، هيزمشكن
كولهبارش خالى و از خويش باشد شرمگين * رفته و برگشته راهى بىاثر ، هيزمشكن
با دلى مغشوش مىآيد بهسوى كلبهاش * با خجالت مىنشيند پشت در ، هيزمشكن