تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
آلونك‌ام از اشك غم گرديد آوار * پاشيد روحم از غم جريان يك درد

عزم شبگرد

در كوچه‌هاى پرخطر ، شبگرد مىرفت * تا اوج غربت ، تا سحر شبگرد مىرفت آرى ، برادر از ميان كوچه‌اى سرد * با آرزويى بىثمر شبگرد مىرفت ديشب به او گفتند فردا روز مرگ است * امروز با چشمان تر شبگرد مىرفت با يك نگاه ساده بر تهديد ديشب * در درّهء خوفى دگر شبگرد مىرفت گفتند ديشب ايستگاه مرگ اينجاست * امّا علىرغم خطر ، شبگرد مىرفت تا آن طرف‌ها با غرور زخمى خود * در جُست‌وجوى يك نفر شبگرد مىرفت تا ناكجاى كوچه‌ها در اين شب گنگ * با اشتياقى بيشتر شبگرد مىرفت گفتند : برگرد اى مهاجر ! مرگ آنجاست * بىهيچ خوفى درگذر ! شبگرد مىرفت در پيچ كوچه يك نفر آواز مىداد : * برگرد از اينجا رهگذر ! شبگرد مىرفت بااين‌همه ، آن مرد عزم راسخى داشت * با خاطرى حسرت‌نگر شبگرد مىرفت با پيكرى زخمى ، عطش‌آلود و تنها * تا خانهء بيدادگر شبگرد مىرفت مىخواست تا انجام كارش را ببيند * اين راه مشكل را اگر شبگرد مىرفت

هيزم‌شكن

مىرود هر روز در كوه و كمر ، هيزم‌شكن * مىشود با درد و غربت هم‌سفر ، هيزم‌شكن در غمستان غرابى دردخيز و رنج‌بار * مىرسد با كوله‌بارى مختصر ، هيزم‌شكن در گذرگاه حوادث لحظه‌اى مىايستد * تا بيابد راه حلّى را مگر ، هيزم‌شكن بازمىگردد اگر از بيشه‌زارى نااميد * مىگذارد روى بر سويى دگر ، هيزم‌شكن بوى غربت مىدهد اين جاده‌هاى وهمناك * پر شده جانش ز احساس خطر ، هيزم‌شكن آه اگر با دست خالى بازگردد از سفر ! * يا به‌سوى كلبه آيد بىثمر ، هيزم‌شكن كوله‌بارش خالى و از خويش باشد شرمگين * رفته و برگشته راهى بىاثر ، هيزم‌شكن با دلى مغشوش مىآيد به‌سوى كلبه‌اش * با خجالت مىنشيند پشت در ، هيزم‌شكن