از فلك چشم اميدى نتوان داشت چرا ؟ * كس نداند كه شود ضامن فرداى دگر
تا به كى نالهء « هجران » به دلت بىاثر است * تا به كى سر كند از جور تو غوغاى دگر
غم تنهايى
در بهاران ، گل اگر عشوهگرىها نكند * بلبل سوختهدل غلغله بر پا نكند
آدمىزاده به هر دردسرى تن ندهد * دل سودازده گر خواهش بىجا نكند
دم ز دانايى خود گر نزند بىخبرى * زشت و شرمنده خود اندر بر دانا نكند
بىهنر از هنر خويش اگر دم نزند * خويش را در نظر جامعه رسوا نكند
بىثبات است چو كار فلك بوقلمون * مرد عاقل ، به خدا ، تكيه به دنيا نكند
غم تنهايى ما را چو نفهميد كسى * بهتر است آنكه دگر سرزنش ما نكند
گفتم اى دل ! طلب مرحمت از وى نكنى * ناله هرگز اثرى در دل خارا نكند
آه سردى كه طبيعت كشد از سوز درون * شكوههاييست كه قيس از غم ليلا نكند
تن رها كرده چو « هجران » ز كموبيش جهان * دل خود خوش به زروزيور دنيا نكند