من به امّيد تو مهمان شدهام فردا را * مگذار اين همه رؤياى سپيد و آبى
كه در انديشهء من روييدند * با غروب تو همه زرد شوند
نااميدانه برافتند به خاك * چشمهايم به اميد تو هميشه سبزند
مگذار آنها را * موج سنگين شكست
بكشد زير حريرى از اشك * نبض من منتظر است
به تپش وادارش * مگذارم كه در اين بستر اندوه بميرم
اگر امروز ز انديشهء من پر * بگشايى
و اگر پاى گذارى به بلور دل من * و اگر مقصد تو مُلك خيال
دگريست * بىگمان
معبد عشق دلم ، مىلرزد * و در آتشكده من مىسوزم
و تو آن روز اگر بازآيى * من و خاكستر من
محو در اوراق زمانيم ، افسوس !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 668
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٦٨