*
آنجا كه برگها به تمنّاى زندگى * الماس ، نذرِ تابشِ خورشيد كردهاند
جغدانِ پركشيده به سرشاخهء غروب * دل را ز لمسِ عاطفه نوميد كردهاند
*
آنجا كه ياسهاى غزل پژمريدهاند * من چشمهء ترانهء درد نهفتهام
در حسرت فروغ وفا ، در هجوم عشق * بر شاخهاى زخمى آتش شكفتهام
*
هيچ آشناى سبز نگفتهست با نسيم * پيغام عشق را به سراى من آورد
بغضم سكوت را به تماشا نشسته است * شايد شبى ز كوچهء فرياد بگذرد
*
ديگر نمانده كس كه ز عمق وفا و مهر * خوانَد سرود و گام نهد بر روند عشق
ديگر كجا به جام وفا بوسه مىزند * لبهاى تشنهاى كه شد اندر كمند عشق ؟
آب توبه
به آب توبه گنه شوى و دل نما تطهير * به نور توبه سنا ده درون و لوح ضمير
بهاى گوهر جانت بهشت جاويد است * چنين سخن شده در مصحف خدا تقرير
ز قعر چاه فناخيز و در دل از ايمان * نشان نهال و ، ز روح و روان گُسل زنجير
نشسته بر دلوجانت غبار و خاك گنه * بكش ز توبه به روحت تو پردهاى چو حرير
به نغمه و به چراغ هدايت و تقوا * تو گوش و چشم دلت را نما سميع و بصير
امير ملك دلت باش و ره مبر به خطا * دل و هوا و هوس را مشو غلام و امير
نشين به موج تمنّا و رو به بحر كلام * به آب توبه گنه شوى و دل نما تطهير
آرزوهاى سبز
به دور از هواى مهآلود دشت * ميان هياهوى غمگين باد