تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧
بازار محبّت به من آموخت كه بر دل * جز عشق ، بهايى نبود تا بپذيرم

ياس عشق

عشق ، ياسيست صفابخش گلستان وجود * كه نروييد به پاييز دلم تكّه ابريست پُر از شعر حيات * كه نباريد به صحراى تب‌آويز دلم عشق ، جوشيدن يك چشمه سپيده‌ست و طلوع * كه نخنديد به خلوتگه شبديز دلم نغمهء نرم پرنده‌ست كه با چنگ بهار * بزم گل را به ترنّم آميخت و نياويخت دمى * قاب رقص گل نيلوفر را به تن خستهء آويز دلم * عشق ، آويز بلورينهء آب است كه بر بستر خاك لاى گيسوى چمن ، رنگ طراوت پاشيد * و نياراست به يك زمزمه جاليز دلم ماه زيباى سيه‌چال زمين است ، ولى * ندرخشيد به شب‌هاى غم‌انگيز دلم .

پيمان‌شكن

مگذارم تنها * پادشاه سرزمين‌هاى خيالم نزد من باش و نرو