بازار محبّت به من آموخت كه بر دل * جز عشق ، بهايى نبود تا بپذيرم
ياس عشق
عشق ، ياسيست صفابخش گلستان وجود * كه نروييد به پاييز دلم
تكّه ابريست پُر از شعر حيات * كه نباريد به صحراى تبآويز دلم
عشق ، جوشيدن يك چشمه سپيدهست و طلوع * كه نخنديد به خلوتگه شبديز دلم
نغمهء نرم پرندهست كه با چنگ بهار * بزم گل را به ترنّم آميخت
و نياويخت دمى * قاب رقص گل نيلوفر را
به تن خستهء آويز دلم * عشق ، آويز بلورينهء آب است كه بر بستر خاك
لاى گيسوى چمن ، رنگ طراوت پاشيد * و نياراست به يك زمزمه جاليز دلم
ماه زيباى سيهچال زمين است ، ولى * ندرخشيد به شبهاى غمانگيز دلم .
پيمانشكن
مگذارم تنها * پادشاه سرزمينهاى خيالم
نزد من باش و نرو