ز آن لب كنم حديث ، كه خروارها شكر * در دفتر « وقار » ز ديوان حالت است
بهار ديگر
به بهار ، مى طلب كن ، منشين به كار ديگر * كه بسى اميد بايد ، كه رسد بهار ديگر
بشمر غنيمت ار خود ، برسى به روزگارى * كه خطا بود نشستن ، پى روزگار ديگر
نشد
دردا كه از ستيزهء چرخ ستيزهكار * هر كار را كه خواستم آنسان شود ، نشد
مأيوس ز آسمان چو شدم ، گفتم اين گره * باز از عنايت شه ايران شود ، نشد
رضاى تو
شادم به رضاى تو اگر وصل اگر هجر * كاميخته با عشق نخواهم هوسى را
عشق و هوس
شد عشق و هوس درهم ، كارى به ميان آور * تا هركه ندارد عشق ، فكر دگر انديشد
غم هجر
يكعمر شكايت ز غم هجر تو دارم * گر دست دهد يكنفسم با تو مجالى