اندر آن ورطه كه كس بازنپرداخت به كس * كشتى از دست حوادث همه را عون و مجير
رنجها بردى در اندُه اين ملك خراب * گنجها دادى در نصرت اين جمع فقير
سعى تو بادا مشكور به نزديك خداى * ز آنكه ننمودى نه كوتهى و نه تقصير
ارجو از فضل خداوند ، كه در كشور پارس * از پى تربيت خلق بمانى بس دير
در آرزوى تو
هر شبه خسته جان دهم ، زار در آرزوى تو * باز چو صبح سر زند ، زنده شود به بوى تو
غير تو نيست در ميان ، وز تو نيافت كس نشان * طرفهتر اينكه يك جهان هست به جُستوجوى تو
گر ز دهان تنگ تو ، هيچ سخن نمىرود * پر شده عالمى چرا ، باز ز گفتوگوى تو ؟
چند توان ؟
اى كه نيارى به عشق ، ساختن و سوختن * مصلحت كار چيست ، ديده فرو دوختن
چون دل و دانش برفت ، تاب صبورى نماند * چارهء مشتاق چيست ؟ ساختن و سوختن
جامهء صبرى كه چاك آمده از دست شوق * مىنتوان با هزار ، حيله به هم دوختن
راندهء درگاه دوست ، گشتهام از جور فقر * حاصلم اين بود و بس ، از هنر اندوختن
گو همه عالم « وقار » رندى ما بشنوند * چند توان مكر و شيد ، با همه بفروختن
حديث لب
هرچند عشق يكسره رنج و ملالت است * جز عشق هر طريق كه گيرى ضلالت است
مىرانىام ز پيش ، كه ميلم دهى به خويش * چون است خصمى تو ، تو چه اين استمالت است
خلقى ز باده مست و گروهى ز مال و جان * ما از خيال چشم تو خود اين چه حالت است
نى رنج نامه دارم و نى منّت رسول * چون دوست در دل است چه جاى رسالت است
وصل تو باشد ، ار ثمرى باشدم ز عمر * و آن دم كه بىتو مىگذرانم ، بطالت است
از سوز آه و از دم گرمم عجب مدار * كاين خود بر آتش دل سوزان دلالت است