تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
سوى « وقار » پويد و اذن دخول جويد * بر خادم اعتراض و به دربان عتاب گيرد چون آفتاب سر زده تابد به‌سوى مجلس * از پاى موزون افكند از رخ نقاب گيرد خوى بسترد ز چهر عرق كرده از تكاپوى * از مه ستاره شويد و ز گل گلاب گيرد و آنگه به رسم مؤيد آتش‌پرست ، در دست * ز آتش يكى طبقچه ز جام شراب گيرد نوشد شراب و لب بِمَزَد جاى نقل و شكر * آن لب كه بس نصيب دهد چون نصاب گيرد گاهى غزل سرايد و گاهى چكامه خواند * گاهى كتاب جويد و گاهى رباب گيرد گاهى دگر ، اگرچه ندارد هنر ورّاجى * چنگ و رباب را بگذرد ، كتاب گيرد گويد « وقار » : ها ! سخنى تازه هيچ دارى * شعرى دو آبدار كه بزم آب‌وتاب گيرد گويم قسم به جان تو از شاعرى ملولم * زان‌سان كز آن طبيعت من اجتناب گيرد روز هنر گذشت و زمان ادب سرآمد * بايد كه آدمى ره كارى عجاب گيرد گيتى مشوّش است و پريشان چو گيسوانت * بايد كه آدم از سر مويت حساب گيرد هرگه هواى شعر كنم در دلم بپيچد * چونان نفس كه راه سؤال و جواب گيرد در هر مقوله شعر بود مرد ذلّ و خوارى * الّا كه مدح خسرو مالك رقاب گيرد شير خدا ، امير هدى ، كز حمايت اوست * چندان‌كه شرع رونق و اسلام آب گيرد او دست ايزد است و به‌هرحال دست ايزد * قادر بود كه عفو كند يا عقاب گيرد

نوميد از وصل

گرچه مى برحَسَب شرع حرام افتاده‌ست * ليك اين مصلحت از بهر عوام افتاده‌ست مشكلى دارم و گو رنجه شود زاهد شهر * كه ريا معتبر و باده حرام افتاده‌ست صوفى آورد به كف سبحه و ما ساغر مى * تا از اين هر دو تو را ميل كدام افتاده‌ست ما چه سازيم كه بر حكم قضا تن ندهيم ؟ * چه بود چارهء مرغى كه به دام افتاده‌ست عالمى يكسره از وصل تو نوميد شدند * صوفى شهر در اين فكرت خام افتاده‌ست آنكه در صومعه بودش هوس قرب مدام * ديدمش بىخبر از شرب مدام افتاده‌ست