سوى « وقار » پويد و اذن دخول جويد * بر خادم اعتراض و به دربان عتاب گيرد
چون آفتاب سر زده تابد بهسوى مجلس * از پاى موزون افكند از رخ نقاب گيرد
خوى بسترد ز چهر عرق كرده از تكاپوى * از مه ستاره شويد و ز گل گلاب گيرد
و آنگه به رسم مؤيد آتشپرست ، در دست * ز آتش يكى طبقچه ز جام شراب گيرد
نوشد شراب و لب بِمَزَد جاى نقل و شكر * آن لب كه بس نصيب دهد چون نصاب گيرد
گاهى غزل سرايد و گاهى چكامه خواند * گاهى كتاب جويد و گاهى رباب گيرد
گاهى دگر ، اگرچه ندارد هنر ورّاجى * چنگ و رباب را بگذرد ، كتاب گيرد
گويد « وقار » : ها ! سخنى تازه هيچ دارى * شعرى دو آبدار كه بزم آبوتاب گيرد
گويم قسم به جان تو از شاعرى ملولم * زانسان كز آن طبيعت من اجتناب گيرد
روز هنر گذشت و زمان ادب سرآمد * بايد كه آدمى ره كارى عجاب گيرد
گيتى مشوّش است و پريشان چو گيسوانت * بايد كه آدم از سر مويت حساب گيرد
هرگه هواى شعر كنم در دلم بپيچد * چونان نفس كه راه سؤال و جواب گيرد
در هر مقوله شعر بود مرد ذلّ و خوارى * الّا كه مدح خسرو مالك رقاب گيرد
شير خدا ، امير هدى ، كز حمايت اوست * چندانكه شرع رونق و اسلام آب گيرد
او دست ايزد است و بههرحال دست ايزد * قادر بود كه عفو كند يا عقاب گيرد
نوميد از وصل
گرچه مى برحَسَب شرع حرام افتادهست * ليك اين مصلحت از بهر عوام افتادهست
مشكلى دارم و گو رنجه شود زاهد شهر * كه ريا معتبر و باده حرام افتادهست
صوفى آورد به كف سبحه و ما ساغر مى * تا از اين هر دو تو را ميل كدام افتادهست
ما چه سازيم كه بر حكم قضا تن ندهيم ؟ * چه بود چارهء مرغى كه به دام افتادهست
عالمى يكسره از وصل تو نوميد شدند * صوفى شهر در اين فكرت خام افتادهست
آنكه در صومعه بودش هوس قرب مدام * ديدمش بىخبر از شرب مدام افتادهست