تبخاله زد چو غنچه دل از آتش درون * دارم ولى هنوز لب از گفتوگو خموش
سرجوش خُم به خاك فروريخت « هاتفا » * يعنى خموش باش و ز تاب درون مجوش
كولى آشفته سامان
كولىِ آشفته سامانم ، ز سامانم مپرس * بگذر از من ، بگذر و از درد و درمانم مپرس
خانهزاد دامن تقصيرم ، از من درگذر * آدمِ آلودهدامانم ، ز عصيانم مپرس
شبنمم از شوربختى در سراب افتادهام * پايبند خاكم ، از حال پريشانم مپرس
سايهپرورد غمم ، جز غم سخن با من مگوى * رهنورد وادى رنجم ، ز حرمانم مپرس
با غم خود واگذارم تا بسوزم همچو شمع * از دل ناكام و از جان پشيمانم مپرس
پاى تا سر دردم و آغاز و پايانم يكيست * درنگر با درد و از آغاز و پايانم مپرس
از زبان اشك من بشنو كه دل را حال چيست * از منِ خاموش ، شرح راز پنهانم مپرس
سردمهرىهاى فروردينم از دى برده دست * در بهارانم چو ديدى ، از زمستانم مپرس
نغز گفتارى بجو « هاتف » چنان « صائب » ز من * ديگر از تبريز يا مُلك صفاهانم مپرس
چشمبهراه
هر سو به سايهروشن آن بامداد شوم * باد خنك به چهر زمين چنگ مىكشيد
رنگ كرانههاى افق سرخ مىنمود * اين سرخى از سياهى شب پرده مىدريد
*
از چشم خونگرفتهء چرخ زمرّدين * الماس ژاله بر رخ گلها نشسته بود
زيورگرِ بهار به زلف عروس باغ * از اشك خويش گوهر ناياب بسته بود
*
در كلبهاى ز رهگذر مردمان به دور * دلگيرتر ز كلبهء ماتمنشستگان
افسرده جان و خسته تن و دل به بحر غم * در اضطراب چون دل كشتىشكستگان
*