تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧
تبخاله زد چو غنچه دل از آتش درون * دارم ولى هنوز لب از گفت‌وگو خموش سرجوش خُم به خاك فروريخت « هاتفا » * يعنى خموش باش و ز تاب درون مجوش

كولى آشفته سامان

كولىِ آشفته سامانم ، ز سامانم مپرس * بگذر از من ، بگذر و از درد و درمانم مپرس خانه‌زاد دامن تقصيرم ، از من درگذر * آدمِ آلوده‌دامانم ، ز عصيانم مپرس شبنمم از شوربختى در سراب افتاده‌ام * پايبند خاكم ، از حال پريشانم مپرس سايه‌پرورد غمم ، جز غم سخن با من مگوى * رهنورد وادى رنجم ، ز حرمانم مپرس با غم خود واگذارم تا بسوزم همچو شمع * از دل ناكام و از جان پشيمانم مپرس پاى تا سر دردم و آغاز و پايانم يكيست * درنگر با درد و از آغاز و پايانم مپرس از زبان اشك من بشنو كه دل را حال چيست * از منِ خاموش ، شرح راز پنهانم مپرس سردمهرىهاى فروردينم از دى برده دست * در بهارانم چو ديدى ، از زمستانم مپرس نغز گفتارى بجو « هاتف » چنان « صائب » ز من * ديگر از تبريز يا مُلك صفاهانم مپرس

چشم‌به‌راه

هر سو به سايه‌روشن آن بامداد شوم * باد خنك به چهر زمين چنگ مىكشيد رنگ كرانه‌هاى افق سرخ مىنمود * اين سرخى از سياهى شب پرده مىدريد
*
از چشم خون‌گرفتهء چرخ زمرّدين * الماس ژاله بر رخ گل‌ها نشسته بود زيورگرِ بهار به زلف عروس باغ * از اشك خويش گوهر ناياب بسته بود
*
در كلبه‌اى ز رهگذر مردمان به دور * دلگيرتر ز كلبهء ماتم‌نشستگان افسرده جان و خسته تن و دل به بحر غم * در اضطراب چون دل كشتىشكستگان
*