عجز كردم ، ناز كردى ، زلف پرچين باز كردى * بود زنجيرت مهيّا ، چارهء ديوانه كردى
تا شوند از غم خروشان ، فرقهء عنبرفروشان * در كساد مشك و عنبر ، گيسوان را شانه كردى
اى « وقار » امشب سرودى مىسرايى بيخودانه * باده خوردى ، يا سرودى از لب جانانه كردى
بيتى چند از يك قصيده در نعت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله
اى تُرك شوخ دلنشين ! با ما به دلدارى برآ * از چشم و لعل شكّرين ، گه نقل ده ، گه شكّرا
تا چند مستورى كنى ، از مىكشان دورى كنى * تلخى كنى ، شورى كنى ، زين بس عجب آيد مرا
ماه دى و فصل شتا ، از باده منشين ناشتا * در جمع مستان باش ، تا ، سرما نراند لشكرا
رخ برمتاب از اختلاط ، ايراد كانون و شباط * از مى ندارد احتياط ، ار زاهد است ار فاجرا
مى از قدح در شيشه كن ، ترك غم و انديشه كن * رندى و مستى پيشه كن ، « انّى ارى ما لا ترى »
اى روى تو بستان من ، چشم تو نرگسدان من * آسوده باشد جان من ، تا تو مرايى ، من تو را
خورشيد چون تابد ز شرق ، از تو نيارم كرد فرق * اى گاه وصلت همچو برق ، افغان من چون تندرا
زلفت قمر را شقّ كند ، غمزت بتان را دق كند * آن يك بنان احمد است ، اين ذو الفقار حيدرا
آن پيشوايان هدى ، آن پيشكاران خدا * اين مقتدى ، آن مقتدا ، اين كهتر است ، آن مهترا . . .
در مدح مولا على عليه السّلام
چون ترك من ز چهره فروزان نقاب گيرد * هم ماه تيره گردد و هم آفتاب گيرد
از مى گهى به حقّهء مرجان عقيق پوشد * وز خوى گهى ز گونهء گلگون گلاب گيرد
گاهى بنفشه گيرد و بر ارغوان نشاند * گه سيم خام آرد و بر مشك ناب گيرد
از فرّهى و پاكى گر در كنارش آرى * آغوش و دامنت همه سيم مذاب گيرد
خرّم دمى كه براثر مقتضاى دىماه * آفاق راز ، مشرق و مغرب سحاب گيرد
از غايت ترى كند ار كس هواى خشكى * دامان شيخ و زاهد عالىجناب گيرد
خرّمتر آنكه ترك من از اقتضاى هستى * يكباره بر خطا ره كارى صواب گيرد