بجمع سيم و زر اى دوست راه آز ، مپوى * هرآنكه طالب عقباست محو دنيا نيست
اگر كه هست تو را اختيار در افعال * ز چيست پاى تو در كار خير پويا نيست
غلام همت آن رادمرد حقكيشم * كه در حمايت مردم درنگش اصلا نيست
دلى چو جام جمت هست اى « وفا » اما * فسوس و آه كه آئينهاش مصفا نيست !
گوهر انسانى
كاش اگه شوم از نيروى پنهانى خويش * تا دهم نظم بدين بىسروسامانى خويش
غير حق هيچ نيايد به يقين در نظرم * گر كنم پيروى از عالم روحانى خويش
اگر بسنجند عملهاى مرا با اسلام * شرم بسيار برم من ز مسلمانى خويش
رفت بر باد مرا عزت و جاه و اجلال * شدهام بسكه گرفتار هوسرانى خويش
فرصتى هست كه جبران كنم اين سستىها * طلبم گر مدد از نيروى پنهانى خويش
هست ممكن كه به زنجير كشم ديو هوس * گر كه آگه شوم از خوى سليمانى خويش
پند صاحبنظران هركه كند گوش « وفا » * بازيابد به يقين گوهر پنهانى خويش