تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
گير مگر كه داد وى از غاصبان « وفا » * پس انتظار بايد از آن دادگر كشيد

رمز خلقت

رمز خلقت اگر از ديدهء ما پنهانست * كشف اين راز بر ارباب نظر آسانست آوخ آوخ كه نرفتيم پى علم و عمل * رتبهء آدميان ور نه دوصد چندانست گر بخواهيم توانيم مسخر سازيم * آنچه اختر كه در اين كارگه كيهانست ما به بازيچه گرفتيم توانمندى خويش * ور نه در دايرهء قدرت ما كيوانست ( قُم فَأنذِر ) رسد از غيب به گوش من و تو * كز نهيبش همه اعضاى بدن لرزانست گر كه اهل خِردى آز ، نما قبضه « وفا » * حرص اگر درنگرى بهر بشر خُسرانست

مقام بشر

اى بشر حق مگر از لطف ثناخوان تو نيست ؟ * خلقتى نيست كه محكوم بفرمان تو نيست حق چو بنمود تو را خلق به خود فخر نمود * مگر اين فخر مقام تو و عنوان تو نيست روح قدسى چه عظيم است كه حق در تو دميد * مگر اين روح نمايانگر عرفان تو نيست اينكه حق گفت ملائك به بشر سجده كنند * خود مگر عزت و جا و شرف و شان تو نيست از مقام تو كسى غير خدا آگه نيست * هان مگر كون و مكان عرصهء جولان تو نيست دو مطيع‌اند يعنه شب و روز پى خدمت تو * قمر و شمس مگر شمع فروزان تو نيست به عمل كوش و وظايف ز سر صدق « وفا » * كه عدوى تو بجز سستى و نقصان تو نيست

زبان صدق

بگوى از چه زبانت بصدق گويا نيست ؟ * مگر كه يار و پناهت خداى يكتا نيست بكوش تا كه شوى بندهء خداى كريم * هرآن‌كه بنده حق گشت ، عبد مولا نيست مگو تملق نابخردان زشت سگال * كه اين رويّه سزاوار مرد دانا نيست اگرچه هست تو را ادّعاى بينائى * كسى كه راه نداند ز چاه بينا نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 645 | سيد محمد باقر برقعى