تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
يا كه بايد كند آهم به ثريا اثرى * يا چو طفلان ورق شرح ترا پاره كنم گر ز بوى تو به خاكم گذر افتد اى عشق * در لحد رقص‌كنان بازى گهواره كنم جلوه كن بر دلم اى حاضر و پنهان وجود * تا ز انوار تو صد جلوه به سيّاره كنم اى معين شب تارم به ره چشم « وطن » * قدمى رنجه نما تا به تو نظاره كنم

صبح ابد

دلا نورى برافروزان كه بىما جاودان ماند * چنان نورى كز آن عبرت براى خاكيان ماند گذشت قرنها بين و شكوه رادمردانى * كه تا صبح ابد نيكى از آنها جاودان ماند به اميدى فنا كردم تن خاكى كه بنشانم * نهالى را كه طوفان از سقوطش ناتوان ماند به ساز آسمانى چنگ زن گر طالب عمرى * كه اين ساز پيام‌آور به آه عاشقان ماند به زندان غمت اى گل چنان بيگانه از خويشم * كه جانم در تن خاكى به آشوب خزان ماند وفائى نيست گردون را بيا در بزم مستانى * كه غم از هيبت ايشان به رنگ زعفران ماند كنون بايد كنى كارى كه از روزگار ما * چو پرچم در بلنديها نشانت شايگان ماند « وطن » چون كرم ابريشم مكن نخ‌تابى گيتى * كه هرچه خوش ببافى مفت بهر ديگران ماند

اسرار مبهم

چرا در فكرى و غم دارى اى دل * چه كم دارى كه ماتم دارى اى دل در دولت‌سراى عشق باز است * چرا آه دمادم دارى اى دل گمان دارم كه دارى ميل پرواز * كه چون ابر سيه غم دارى اى دل ترا فرخنده باد اين جاه و نعمت * كه جا در چشم عالم دارى اى دل ترا گنجست گر آن را بيابى * چو كوهى پشت محكم دارى اى دل مشو از اشك شب‌هنگام غافل * كه با اين شيوه زمزم دارى اى دل نمىپايد بهار زندگانى * بدم اكنون كه همدم دارى اى دل « وطن » را كرده‌اى از خويش بيرون * مگر اسرار مبهم دارى اى دل