همين بس كه از ذكر و خير سفر * قلم با حقايق مثال آورد
صحبت دوست
صحبت دوست كند شاد دل غمگين را * بركند ريشه هر باطل بىتمكين را
گو بهاران نكند جلوه به منظرگه عشق * كه ندارد هنر بارقهء ياسين را
هركه فرهاد نگردد ز تجلاى ضمير * درك هرگز نكند موهبت شيرين را
لنگر حلم تو اى پادشه فوق خيال * كرده بيگانه ز خود جاذبهء تسكين را
انتهاى سفر عمر بود بستر خاك * خواجه دارد ز هوس رونق فروردين را
خدمت دوست كن فكرت پرواز بلند * كه ز همت گذر افتد به فضا شاهين را
بلبل طبع « وطن » ناله كند در ره عشق * تا به ياران برساند هنر تعيين را
سكوت مجرد
هدف ز باده توئى گرنه باده بسيار است * كسى كه شوق تو دارد و خويش بيزار است
درود ما به كسانى كه با تو مشغولند * روان و پيكرشان در يكى گرفتار است
چگونه نغمهء عاشق به آسمان نرسد * كه در سكوت مجرد دلش به گفتار است
نشان دولت پايندگى به هر دوجهان * عيان ز پرچم پرافتخار اسرار است
مگر فرشته الهام دانش آموزد * و گرنه علم مجازى شعار و تكرار است
زمانه تا به خود آيى كند ترا معدوم * بنوش باده كه عمر عزيز يكبار است
به هرچه مىنگرم در مسير طى زمان * به غير آينهء دل شكست بسيار است
نعرهء شب
مگر اين عقدهء دل را ز جنون چاره كنم * يا كه از نعرهء شب گوش فلك پاره كنم
آتشى ولوله انداخت به كاشانهء دل * كه ندانم به چه آبى اثرش چاره كنم
ساقيا بادهء وحدت بده از خمرهء جان * كه از آن زندگى و عمر دگرباره كنم