تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
سر بىخبر به زانوى غفلت نهاده‌ام * در بستر خيال ، چه خوش آرميده‌ام اين كاروان بدون توقّف رَود به راه * همراه ساربان ، بدون تأمّل دويده‌ام بارى ، به گَرد جاه و جلالت نگشته‌ام * از غير دوست دست علايق بريده‌ام افتادگى شعار من آمد ازآن‌جهت * كافتاده را به زندگى آفت نديده‌ام مشتاق روى پير ، منم وز كمال وى * انگشت خود ز بهت و تحيّر گزيده‌ام وقت است تا مراد ، مرا رهنمون شود * بسيار گفته‌ها ز مريدى شنيده‌ام فصلى ز درس عشق و محبّت به من دهد * از گلِستان عشق ، گلى خوش نچيده‌ام بىعشق اگر به سر ببرم ، همچو مرده‌ام * جامه به تن ز فيض حصولش دريده‌ام بايد ز عشق زنده برد بهره‌اى « و داد » * غافل از اين طريق بدينجا رسيده‌ام

داستان شنيده

گفتمش : نورسيده را مانى * آفتاب دميده را مانى چهر نورانى تو را ديدم * آن فروغ سپيده را مانى هستى امّيدبخش و راحت جان * در برم نور ديده را مانى باغ سبزى پر از گل و ريحان * ز آن نسيم وزيده را مانى محو زيبايى جمال توام * نقش « مانى » كشيده را مانى ز سلاح نبرد اگر گويم * خنجر آبديده را مانى تو كه دانى كه حال من چون است * سرد و گرمى چشيده را مانى شكوهء خود كجا توانم برد ؟ * ز آنكه از من بريده را مانى نكند دل به قهر بردارى * ز آشنايت رميده را مانى سخنانم شنيده ، خندان گفت : * داستان شنيده را مانى دل بيچاره چون به دام افتاد * بردهء زرخريده را مانى با خيالش « و داد » دل خوش دار * تا به وصلش رميده را مانى