سر بىخبر به زانوى غفلت نهادهام * در بستر خيال ، چه خوش آرميدهام
اين كاروان بدون توقّف رَود به راه * همراه ساربان ، بدون تأمّل دويدهام
بارى ، به گَرد جاه و جلالت نگشتهام * از غير دوست دست علايق بريدهام
افتادگى شعار من آمد ازآنجهت * كافتاده را به زندگى آفت نديدهام
مشتاق روى پير ، منم وز كمال وى * انگشت خود ز بهت و تحيّر گزيدهام
وقت است تا مراد ، مرا رهنمون شود * بسيار گفتهها ز مريدى شنيدهام
فصلى ز درس عشق و محبّت به من دهد * از گلِستان عشق ، گلى خوش نچيدهام
بىعشق اگر به سر ببرم ، همچو مردهام * جامه به تن ز فيض حصولش دريدهام
بايد ز عشق زنده برد بهرهاى « و داد » * غافل از اين طريق بدينجا رسيدهام
داستان شنيده
گفتمش : نورسيده را مانى * آفتاب دميده را مانى
چهر نورانى تو را ديدم * آن فروغ سپيده را مانى
هستى امّيدبخش و راحت جان * در برم نور ديده را مانى
باغ سبزى پر از گل و ريحان * ز آن نسيم وزيده را مانى
محو زيبايى جمال توام * نقش « مانى » كشيده را مانى
ز سلاح نبرد اگر گويم * خنجر آبديده را مانى
تو كه دانى كه حال من چون است * سرد و گرمى چشيده را مانى
شكوهء خود كجا توانم برد ؟ * ز آنكه از من بريده را مانى
نكند دل به قهر بردارى * ز آشنايت رميده را مانى
سخنانم شنيده ، خندان گفت : * داستان شنيده را مانى
دل بيچاره چون به دام افتاد * بردهء زرخريده را مانى
با خيالش « و داد » دل خوش دار * تا به وصلش رميده را مانى