در دام تو اسيرم ، دل از برت نگيرم * منگر مرا به خوارى ، در زمرهء عدويت
بارى ، عنايتى كن ، بر اين « و داد » مسكين * روشن شود دو چشمش ، قربان خُلق و خويت
مادر « 1 »
معلّم مرا رهنما گشت و گفت * كه شعرى تو در وصف مادر بگو
همان مادرى چونكه از دست رفت * نيابى دگر هيچكس را چون او
به دو گفتم آسان نباشد سخن * در اينباره دارم بسى پيش رو
ز « سعدى » چنان نكتهاى نغز و تر * از « ايرج » دگر شاعر بذلهگو
كه باشم در اين باب حرفى زنم * ندانم به جرأت كنم گفتوگو
بگويم سخن گر پذيرا شوى * بود پوست از من ولى مغز از او
همان گفتهها را چو تفسيرگر * ز قول همان مادر نيكخو
چو آشفتهاش ديد فرزند را * دلآزرده از خشم و از بانگ او
نشسته به كنجى و گريان بگفت : * كنى ناسپاسى ، شوى ترشرو
شكستهدل و ناتوان و خفيف * به هم خورده گيسو ، پراكنده مو
روان دارد اشكش به گلگونه رخ * فرومىچكد قطره از موى و رو
تو را شير جان دادمت آنچه بود * شدم منتظر ، باد آرد گلو
بخواباندمت تا دمى آرمى * نگردى پريشان ، كنى هاىوهو
چه شبها كه بيدار ماندم كه تو * بخوابى و در خواب گردى فرو
اگر ديگرى بالش از پنبه داشت * تو را متّكا كردم از پرّ قو
چه بسيار اوقات پس رفته بود * كشيدم به رويت لحاف و پتو
دو گوشم هميشه بهسوى تو بود * مبادا ز گريه شوى سرخرو
كجا راه رفتار بودى تو را ؟ * به پا بردمت تا شدى راهپو
هامش
( 1 ) - شعر فوق را در سال 1374 بنا به درخواست آقاى رمضان جهانپناه ، معلّم گرامىاش ، سروده است .