تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
در دام تو اسيرم ، دل از برت نگيرم * منگر مرا به خوارى ، در زمرهء عدويت بارى ، عنايتى كن ، بر اين « و داد » مسكين * روشن شود دو چشمش ، قربان خُلق و خويت

مادر « 1 »

معلّم مرا رهنما گشت و گفت * كه شعرى تو در وصف مادر بگو همان مادرى چون‌كه از دست رفت * نيابى دگر هيچ‌كس را چون او به دو گفتم آسان نباشد سخن * در اين‌باره دارم بسى پيش رو ز « سعدى » چنان نكته‌اى نغز و تر * از « ايرج » دگر شاعر بذله‌گو كه باشم در اين باب حرفى زنم * ندانم به جرأت كنم گفت‌وگو بگويم سخن گر پذيرا شوى * بود پوست از من ولى مغز از او همان گفته‌ها را چو تفسيرگر * ز قول همان مادر نيك‌خو چو آشفته‌اش ديد فرزند را * دل‌آزرده از خشم و از بانگ او نشسته به كنجى و گريان بگفت : * كنى ناسپاسى ، شوى ترش‌رو شكسته‌دل و ناتوان و خفيف * به هم خورده گيسو ، پراكنده مو روان دارد اشكش به گلگونه رخ * فرومىچكد قطره از موى و رو تو را شير جان دادمت آنچه بود * شدم منتظر ، باد آرد گلو بخواباندمت تا دمى آرمى * نگردى پريشان ، كنى هاىوهو چه شب‌ها كه بيدار ماندم كه تو * بخوابى و در خواب گردى فرو اگر ديگرى بالش از پنبه داشت * تو را متّكا كردم از پرّ قو چه بسيار اوقات پس رفته بود * كشيدم به رويت لحاف و پتو دو گوشم هميشه به‌سوى تو بود * مبادا ز گريه شوى سرخ‌رو كجا راه رفتار بودى تو را ؟ * به پا بردمت تا شدى راه‌پو
هامش
( 1 ) - شعر فوق را در سال 1374 بنا به درخواست آقاى رمضان جهان‌پناه ، معلّم گرامىاش ، سروده است .