افسانه گشت مهر و محبّت به نزد ما * يكباره داستان به تماشا گذاشتيم
دارو اگر براى مداوا به ما نداد * ما درد را به حال خودش واگذاشتيم
از بهر آنكه پرده بپوشيم راز را * قال و مقال خويش همانجا گذاشتيم
ز آن اخگرى كه خرمن هستى ما بسوخت * خاكسترى بهجا ز ميل و تمنّا گذاشتيم
ما را ز ساغر سفال شكسته دگر چه سود * گر عمر بر حفاظت مينا گذاشتيم
عزلت اگر فكند به كنجى ز كلبهاى * ميدان براى يار فريبا گذاشتيم
از جور و ظلم يار نباشد شكايتى * دعوى به روز سخت مبادا گذاشتيم
عاشق كشد ملامت و اكنون سزاى ماست * ز آن داورى به مردم بينا گذاشتيم
شاهد ز صائب است در اين مدّعا « و داد » * « مُهر سكوت بر لب گويا گذاشتيم »
شكوه
يا ربّ ار يار دلآزار شد ، آزارش ده * صبر كم خاطر محزون غم بسيارش ده
چونكه رحمى به منِ خستهء مجنون نكند * چهرهء غمزده و ديدهء خونبارش ده
دايما در تب عشق از المش مىسوزم * ور جفا بيش كند ، زجر به خروارش ده
تا سر صلح ندارد ، ز غمش دلخونم * آشتى چون نكند ، حكم سزاوارش ده
من چو تسليم وىام گر كه درشتى بكند * دوسه روزى به ادب حالت بيمارش ده
گر تظلّم نكنم ، پس چه كنم از هجرش * امر تغيير جهت در روش كارش ده
او كه در سر هوس سوختن من دارد * دستمزدى به سزا درخور كردارش ده
من نگويم سخن سخت و نرنجانم دل * آنچه گفتم گلهاى بود كه تذكارش ده
با ترحّم دل غمديدهء من مىگويد : * شكوه از يار بكن ! فرصت و هشدارش ده
در وفا كوش « و داد » و دم از شكوه مزن * سخنش تلخ نخواهى ، دُرِ شهوارش ده
راه عشق
گويى به زير بار بطالت خميدهام * تارى به گرد خود ز جهالت تنيدهام