تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
افسانه گشت مهر و محبّت به نزد ما * يكباره داستان به تماشا گذاشتيم دارو اگر براى مداوا به ما نداد * ما درد را به حال خودش واگذاشتيم از بهر آنكه پرده بپوشيم راز را * قال و مقال خويش همان‌جا گذاشتيم ز آن اخگرى كه خرمن هستى ما بسوخت * خاكسترى به‌جا ز ميل و تمنّا گذاشتيم ما را ز ساغر سفال شكسته دگر چه سود * گر عمر بر حفاظت مينا گذاشتيم عزلت اگر فكند به كنجى ز كلبه‌اى * ميدان براى يار فريبا گذاشتيم از جور و ظلم يار نباشد شكايتى * دعوى به روز سخت مبادا گذاشتيم عاشق كشد ملامت و اكنون سزاى ماست * ز آن داورى به مردم بينا گذاشتيم شاهد ز صائب است در اين مدّعا « و داد » * « مُهر سكوت بر لب گويا گذاشتيم »

شكوه

يا ربّ ار يار دل‌آزار شد ، آزارش ده * صبر كم خاطر محزون غم بسيارش ده چون‌كه رحمى به منِ خستهء مجنون نكند * چهرهء غم‌زده و ديدهء خون‌بارش ده دايما در تب عشق از المش مىسوزم * ور جفا بيش كند ، زجر به خروارش ده تا سر صلح ندارد ، ز غمش دل‌خونم * آشتى چون نكند ، حكم سزاوارش ده من چو تسليم وىام گر كه درشتى بكند * دوسه روزى به ادب حالت بيمارش ده گر تظلّم نكنم ، پس چه كنم از هجرش * امر تغيير جهت در روش كارش ده او كه در سر هوس سوختن من دارد * دستمزدى به سزا درخور كردارش ده من نگويم سخن سخت و نرنجانم دل * آنچه گفتم گله‌اى بود كه تذكارش ده با ترحّم دل غم‌ديدهء من مىگويد : * شكوه از يار بكن ! فرصت و هشدارش ده در وفا كوش « و داد » و دم از شكوه مزن * سخنش تلخ نخواهى ، دُرِ شهوارش ده

راه عشق

گويى به زير بار بطالت خميده‌ام * تارى به گرد خود ز جهالت تنيده‌ام