تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١
چند به شاگردانش داده و خواسته بود كه با آنها شعرى بگويند . علاقه‌مند شدم تا قطعه‌اى بسازم . معلّمش شعر مرا ديد و برحسب تقاضايم آن را اصلاح كرد و معايب كار را متذكّر گرديد . از آن روز غزليّات و قصايد و منظومه‌هايى به تدريج مىسرودم و در محفل ادبى ادارهء كلّ ارشاد اسلامى خراسان عرضه مىداشتم و از راهنمايىهاى شعراى خراسانى بهره‌مند مىشدم . »

رؤيا

چه خوش باشد ز كوى گلعذاران * بجويى يارى از زيبانگاران نكوروى و وفاجوى و روان‌بخش * به خوبى بگذرانى روزگاران تو را باشد هم‌آهنگ و غزل‌خوان * شوى در كوه و در ، در لاله‌زاران خروشان همچو آب رود و دريا * چو بلبل بهر گل از بىقراران همانند يكى مرغ خوش‌الحان * نوا اندازد اندر كوهساران به‌سان آهوى رم‌كرده خيزد * دواند از پىاش در سبزه‌زاران درخت سبز را بيند كه شاداب * مفرّح در كنار جويباران صفا داده ، ستاده شاد و سرسبز * نشانده مرغكان بر شاخساران بگيرد درس حكمت از طبيعت * بگردد در بهاران مرغزاران ز شهر عشق جويد گر نشانى * بخوانى قصّهء شب‌زنده‌داران خوشا آنان كه بر فرش بهارى * نشسته يارشان اندر كناران جهان زندان بود آن دم كه باشد * كنارى خالى از سيمين‌عذاران « و داد » آنگه شود خرّم در اين كوى * كه يارى آيدش از غم‌گساران

مهر سكوت

رفتيم و سر به جانب صحرا گذاشتيم * خانه براى آن بت رعنا گذاشتيم او را يقين به ناز طبيبان نياز بود * ما ، لاعلاج ، يكّه و تنها گذاشتيم