دوش تشبيه به مه كردم اگر روى تو را * به مهى چون تو نه اين است كه عمدا باشد
من همه در گرو استم ز نظربازى چشم * كه غرامت نه همين بر دل شيدا باشد
زلف مشكين و رساى تو و رخسار نكو * اين مه چارده و آن شب يلدا باشد
يك علاجى به من امروز به درد دل من * به دگر عقدهء دل وعده به فردا باشد
خواهى ار درك فضيلت ، ز جماعت مگذر * گرچه مقبول نمازت به فُرادا باشد
سر سودازدهء زمزمهء عشق « و داد » * با توام بسكه خوش استى سرِ سودا باشد
يا علىّ !
اى دل ! غلام همّت مردان راه باش * درويش باش و خرقه ميالاى و شاه باش
خرسند شو به فقر و قناعت ز دهر دون * درك ثواب در پى ترك گناه باش
هر ناروا كه بر تو بدارد فلك روا * تو فقر را هرآينه اندر پناه باش
مولا و مقتدا و شه انس و جان عليّست * از ممكنات واله آن عزّ و جاه باش
آن اوّلين امام و امير بزرگوار * در موكبش ز زمرهء جُندِ إله باش
تنپوش خدمتش چو تو را در بر اندر است * خواهى سفيد جامه و خواهى سياه باش
زير لواى شه ، كه خوشم بر ولاى او * گو كوه تا به كوه منافق سپاه باش
گفتش نبىّ به صبح سعيد غدير خُم * آور نياز و ناظر اين جايگاه باش
جان من اى علىّ ، تو ابَرصدر جاگزين * رونقدهِ سُرادق اين بارگاه باش
فرمان داور است به من در مقام تو * در پاس امر حق شه تخت و كلاه باش
شمع ولايت از مه روى تو روشن است * در فكر امّتان پى امن و رفاه باش
آن را كه دوستىّ على نيست واى او * گو سر صف جماعت و گوهر كه خواه باش
« امروز زندهام به ولاى تو يا علىّ ! * فردا به خون پاك شهيدان گواه باش » « 1 »
اى شيعه در طواف حرمخانهء علىّ * در طوف كعبه ، پيشرو مهر و ماه باش
هامش
( 1 ) - بيت تضمين شده منسوب به حافظ است كه با تغييرى جزئى آمده است .