ايران فرق ار معروف در زمرهء نيكانند * نيكى ز تو شد ظاهر ، اى نامور دنيا
حقناطلبان هر سو ، در قيد طمع اندر * ز آنان بود اين آتش ، سوزان به سر دنيا
از خلق خيانت را ، منظور نظر مىدار * امروز تو استى تو ، صاحبنظر دنيا
زين ظلم روانفرسا ، ازبسكه پريشانيم * گويا كه حقير استم ، آشفتهتر دنيا
معروف « و داد » م من ، در قيد سدادم من * بهر چه نياسايم ، از دردسر دنيا ؟
بگذر !
صاحبا ! هركه به خود بالد و دارد نظرى * به كه از جمله سوى اهل نظر درنگرى
كار نيكان كه ز خود مىنتوان كرد قياس * چه بسا نيك كسانند ز نوع بشرى
من كه هرجا نظرم براثر پاكان است * نظر من كه تو - وه - از همه پاكيزهترى !
چه مقاميست كه نيكان پى پاكان گيرند * كه ز پاكيزگىاى بسكه بود بهرهورى
تازهرويى همه از تربيت خورشيد است * فيض هستى هم از آن است به هر خشك و ترى
زمرهء بىخبران كى كه خبردار شوند * وانمانند به فرجام از اين خوشخبرى
طرح نيكى بفكن ، تخم به نيكى بفشان * تا كه از كشت كشاورزى خود بهره برى
جلوهء اهل نظر نزد هنرمندان است * اى كه صرّاف سخن كيست كه باشد هنرى
سخن انگار كه خود لؤلؤ غلطان استى * به غلط در برِ كس هيچ نبخشد اثرى
يكهزار و سيصد و هجده خورشيدى شد * چه بديديم از اين دورهء شمس و قمرى
ز غرض كى بشود كرد ز خود دفع مرض ؟ * خستم از وزر و حسدورزى و خونينجگرى
عنصرى ، عسجدى و سعدى و حافظ بايد * كه به ايشان دُررِ خويش به هديه ببرى
انورى بايد و خاقانى و قاآنى نيز * كه چو اختر كندت طبع رسا جلوهگرى
من « ودادم » كه مرا تكيه به تأييد حق است * بگذر از آنكه به ناحق تو ز حق درگذرى
تشبيه غلط
حُسن و خوبى ز رخ خوب تو پيدا باشد * خوبرويى همه ز آن روى هويدا باشد