گفتم كه چو آهوى ختا صيد تو گردم * از دام غمم كرده رها بلكه تو باشى
اندر به ره آن شه ذى جاه « ودادا » * گفتم به رهش بهر فدا بلكه تو باشى
كوش در راه طلب
هركه را مهر بتى در دل و بر سر هوسى * درد دل خوش نبود شرح دهم بهر كسى
كار نيكان ز خود ، آرى نتوان كرد قياس * صدقجو باش و كن از كردهء خود بازرسى
محرم راز به خلوتگه دل پاكانند * هم تو پاكيزهترى از همهء خلق بسى
همّت مرد قوىّ دل نپذيرد پستى * ننگرد طبع فرومايه ز كس پيش و پسى
صيد تيهو طلبد باز ، چو گيرد پرواز * باز را نيست خود آن ديده كه بيند مگسى
تا تو در ناحيت انفس و آفاق درى * ناگزير است تو را همسرى از همنفسى
طور سيناى جهان است كه موساى كليم * طىّ كند دامن وادى به اميد قبسى
رقّتآور نبوَد چون تو بدان درنگرى * كه گرفتار بود مرغ چمن در قفسى
بس بهار آيد و گل رويد و سبزه بدمد * بنماند به چمن دردى جز خار و خسى
واپس از قافله بىراحله و باديه دور * رهسپاريم سراسيمه به بانگ جرسى
اى جوان روى ! نكونامى خود پاى منه * فى المثل ، بر به حمارى منشين از فرسى
شحنهاى گفت عسس را كه سپاس است ز پاس * اين منم تا كه شدم شحنهء وقت از عسسى
صاحبم گوزله منى بيل گنه يارم سنه من * ياشاسون تارى ايشيتسون سنه مندن بو سسى « 1 »
تا توانى تو « و داد » از روشت بازنايست * كوش در راه طلب ، تا كه به مقصود رسى
دردسر دنيا
اى داور دادآور ! ، اى دادور دنيا * خواهان حقم از تو ، اى حقنگر دنيا
تأييد نما از داد ، تنقيد كن از بيداد * از داد بماند آباد ، بر بوم و برِ دنيا
هامش
( 1 ) -sahebem guzla mani bil gina yaram sana man , yacasun Tari icidtsun sana mandam bu sasi .صاحبا ، نگاهى به من كن و بدانكه به تو يارم ، زنده باشى خداوند اين صدا ( دعا ) ى من را بشنود ( بپذيرد ) .