پاييز
ز جوش تشنهكامى گشتهام بىتاب ، اى ساقى * محبّت كن ، مرا سيراب كن سيراب ، اى ساقى
شبى سرد است و مىپيچم به خود در كنج تنهايى * به آبى آتشين امشب مرا درياب ، اى ساقى
غمى آنگونه خوش بنشسته در جانم ، كه در چشمت * نشيند در پى جامى خمار خواب ، اى ساقى
غمانگيز است اين پاييز و در باغش نمىبينم * نهالى ، گلبنى ، گلبوتهاى شاداب ، اى ساقى
چه تاريك است شهر از دود آه سينه پُردردان * بزن بر آتش دلهاى سوزان ، آب ، اى ساقى
به جامى وارهان از تشنگى چشم انتظاران را * چو كارى خير در پيش است ، هان بشتاب ! اى ساقى
مگر خورشيد جانافروز مى سر برزند از خم * كه خاموش است امشب مشعل مهتاب ، اى ساقى
تو را با ما قرارى بود و ما را با تو پيمانى * كه غم را بركنيم از بيخ و بن اسباب ، اى ساقى
بيا درمان دردم را بياور نوشدارويى ! * ز مى ، امّا نه بعد از مردن سهراب ، اى ساقى
عالم رؤيا
زيباى من ! چه شد كه مرا واگذاشتى ؟ * راندى ز خويش و بىكس و تنها گذاشتى ؟
بالابلند من ! مگر از ياد بردهاى * قول و قرار عشق ، كه با ما گذاشتى ؟
بسيار وعده كردى و هربار خواندمت * آن بار باز وعده به فردا گذاشتى