تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
پاسى از شب گذشت برد رو دشت * ريخت سرما ز قلّه‌هاى سپيد تندبادى وزيد و درهم ريخت * رشته‌هاى بلند گيسوى بيد
*
كَم‌كَمك زمهرير باد سحر * چيره شد بر بلور اندامش شد نشانى خوش از تمنّايى * جلوه‌گر در نگاه آرامش
*
آن تمنّا به جان خريدم و گشت * شعله‌ور در ميان آتش عشق چلچراغ تنش در آغوشم * گرم شد از لهيب دلكش عشق
*
شب به گرمى گذشت و از پس كوه * نيزه‌هايى ز نور پيدا شد دست او حلقه گرد گردون من * بود ، چون چشم صبحدم وا شد
*
سطح دريا چه با نوازش باد * موج مىزد ، چو مخملى آبى روى آن گرم عشقبازى خويش * فارغ از ما دو جفت مرغابى !

زيباى خفته

زيبا ميان بستر خود آرميده بود * در جانش آتشى ز هوس سركشيده بود چون كاسبرگ نوگل بشكفته در بهار * تن‌پوش خويش بر تن زيبا دريده بود اندام او چو گلبن نورسته بود و نوز * ز آن دست كس گلى به تطاول نچيده بود سر تا به پاش تازه چو خرّم بهار بود * هرچند نوبهار چنين كس نديده بود ازبس لطيف بود و بلورين و تابناك * گويى خداش جمله ز نور آفريده بود آن شب ز جام بادهء گيراى چشم او * بازم شراب عشق به رگ‌ها دويده بود آن‌سان كه مهر نور فشاند به چشم خاك * ما را ز روى دوست فروغ دو ديده بود حُسنى چنين و در طلبش اى دريغ ! من * صيّاد لنگ و او چو غزال رميده بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 608 | سيد محمد باقر برقعى