پاسى از شب گذشت برد رو دشت * ريخت سرما ز قلّههاى سپيد
تندبادى وزيد و درهم ريخت * رشتههاى بلند گيسوى بيد
*
كَمكَمك زمهرير باد سحر * چيره شد بر بلور اندامش
شد نشانى خوش از تمنّايى * جلوهگر در نگاه آرامش
*
آن تمنّا به جان خريدم و گشت * شعلهور در ميان آتش عشق
چلچراغ تنش در آغوشم * گرم شد از لهيب دلكش عشق
*
شب به گرمى گذشت و از پس كوه * نيزههايى ز نور پيدا شد
دست او حلقه گرد گردون من * بود ، چون چشم صبحدم وا شد
*
سطح دريا چه با نوازش باد * موج مىزد ، چو مخملى آبى
روى آن گرم عشقبازى خويش * فارغ از ما دو جفت مرغابى !
زيباى خفته
زيبا ميان بستر خود آرميده بود * در جانش آتشى ز هوس سركشيده بود
چون كاسبرگ نوگل بشكفته در بهار * تنپوش خويش بر تن زيبا دريده بود
اندام او چو گلبن نورسته بود و نوز * ز آن دست كس گلى به تطاول نچيده بود
سر تا به پاش تازه چو خرّم بهار بود * هرچند نوبهار چنين كس نديده بود
ازبس لطيف بود و بلورين و تابناك * گويى خداش جمله ز نور آفريده بود
آن شب ز جام بادهء گيراى چشم او * بازم شراب عشق به رگها دويده بود
آنسان كه مهر نور فشاند به چشم خاك * ما را ز روى دوست فروغ دو ديده بود
حُسنى چنين و در طلبش اى دريغ ! من * صيّاد لنگ و او چو غزال رميده بود