مى روانِ مردهام را زنده كرد * آرى ، آرى ، مى مسيحاى من است
گاهگاهى اين ركوع و اين سجود * كلّمينى يا حميراى من است
دامن تدبير را دادم ز دست * رشتهء تقدير در پاى من است
حسن ليلى جز يكى مجنون نداشت * عالمى مجنون ليلاى من است
نفى من شد باعث اثبات و من * خواجه در « لا » ى من « الّا » ى من است
نشئهء ناسوتم اندر خور نبود * عالم لاهوت مأواى من است
نام نيكت ذكر صبح و شام ماست * ياد رويت ذكر شبهاى من است
ره به خلوتگاه وحدت يافتم * « وحدتم » فوق گمان جاى من است
دعاى نيمهشب
از يك خروشِ « يا رب » شبزندهدارها * حاجتروا شدند هزاران هزارها
يك آه سرد سوخته جانى سحر زند * در خرمن وجود جهانى شرارها
آرى دعاى نيمشب دلشكستگان * باشد كليد قفل مهمّات كارها
ميناى من ز بند غمت مىدهد نجات * هان اى حكيم گفتمت اين نكته بارها
آب و هواى ميكده ازبسكه سالم است * در پاى هر خُميش مى ميگسارها
طاق و رواق ميكده هرگز تهى مباد * از هاىوهوى عربدهء بادهخوارها
پيغام دوست مىرسدم هر زمان به گوش * از نغمههاى زير و بم چنگ و تارها
ساقى به يك كرشمهء مستانه در ازل * بربود عقل و دين و دل هوشيارها
« وحدت » به تير غمزه و شمشير ناز شد * بىجرم ، كشته در سرِ كوى نگارها
ترك هستى
عشق به يكسو فكند ، پرده چو از روى ذات * شد ز ميان غير ذات ، جملهء فعل و صفات
هر من و مايى كه هست ، مىرود اندر ميان * چونكه به آخر رسيد ، سلسلهء ممكنات
دست ز هستى بشوى ، تا شودت روى دوست * جلوهگر از ششجهت ، گرچه ندارد جهات