تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
مى روانِ مرده‌ام را زنده كرد * آرى ، آرى ، مى مسيحاى من است گاه‌گاهى اين ركوع و اين سجود * كلّمينى يا حميراى من است دامن تدبير را دادم ز دست * رشتهء تقدير در پاى من است حسن ليلى جز يكى مجنون نداشت * عالمى مجنون ليلاى من است نفى من شد باعث اثبات و من * خواجه در « لا » ى من « الّا » ى من است نشئهء ناسوتم اندر خور نبود * عالم لاهوت مأواى من است نام نيكت ذكر صبح و شام ماست * ياد رويت ذكر شب‌هاى من است ره به خلوتگاه وحدت يافتم * « وحدتم » فوق گمان جاى من است

دعاى نيمه‌شب

از يك خروشِ « يا رب » شب‌زنده‌دارها * حاجت‌روا شدند هزاران هزارها يك آه سرد سوخته جانى سحر زند * در خرمن وجود جهانى شرارها آرى دعاى نيم‌شب دل‌شكستگان * باشد كليد قفل مهمّات كارها ميناى من ز بند غمت مىدهد نجات * هان اى حكيم گفتمت اين نكته بارها آب و هواى ميكده ازبس‌كه سالم است * در پاى هر خُميش مى ميگسارها طاق و رواق ميكده هرگز تهى مباد * از هاىوهوى عربدهء باده‌خوارها پيغام دوست مىرسدم هر زمان به گوش * از نغمه‌هاى زير و بم چنگ و تارها ساقى به يك كرشمهء مستانه در ازل * بربود عقل و دين و دل هوشيارها « وحدت » به تير غمزه و شمشير ناز شد * بىجرم ، كشته در سرِ كوى نگارها

ترك هستى

عشق به يك‌سو فكند ، پرده چو از روى ذات * شد ز ميان غير ذات ، جملهء فعل و صفات هر من و مايى كه هست ، مىرود اندر ميان * چون‌كه به آخر رسيد ، سلسلهء ممكنات دست ز هستى بشوى ، تا شودت روى دوست * جلوه‌گر از شش‌جهت ، گرچه ندارد جهات