بودم از صفّهء رندان خرابات ، ولى * قسمت روز ازل ، همدم زهّادم كرد
« وحدت » آن تُرك كماندار جفاجو آخر * ديده و دل هدف ناوك بيدادم كرد
گذشت از تن
هركه از تن بگذرد ، جانش دهند * هركه جان درباخت جانانش دهند
هركه در سجن رياضت سر كند * يوسفآسا ، مصر عرفانش دهند
هركه گردد مبتلاى درد هجر * از وصال دوست ، درمانش دهند
هركه نفس بتصفت را بشكند * در دل آتش ، گلستانش دهند
هركه بر سنگ آمدش ميناى صبر * كى نجات از بند هجرانش دهند
هركه گردد نوح عشقش ناخدا * ايمنى از موج توفانش دهند
هركه از ظلمات تن ، خود بگذرد * خضرآسا ، آب حيوانش دهند
هركه بىسامان در راه عشق * در ديار دوست ، سامانش دهند
هركه چون « وحدت » به بىسو راه يافت * سرّ « القلب عرش رحمانش » دهند