تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
خاك‌نشينان عشق ، بىمددِ جبرئيل * هر نفسى مىكنند ، سير سماوات را در سر بازار عشق ، كس نخرد اى عزيز * از تو به يك جو هزار كشف و كرامات را « وحدت » ازاين‌پس مده دامن رندان ز دست * صرف خرابات كن جملهء اوقات را

كيش اهل حقيقت

به كيش اهل حقيقت كسى كه درويش است * به ياد روى تو مشغول و فارغ از خويش است ز پوست تخت و كلاه نمد مكن مَنعم * كه در ديار فنا تخت و تاج درويش است به تير غمزه و نازت ز هر كنار بسى * به خون تپيده چو من سينه‌چاك و دل‌ريش است رموز رندى و مستى به شيخ شهر مگوى * كه اين منافق دور از خدا ، بدانديش است

پير طريقت

به من فرمود پير راه‌بينى * مسيح‌آسا دمى ، خلوت‌گزينى كه از جهل چهل سالت رهاند * اگر با دل نشينى ، اربعينى نباشد اى پسر ! صاحبدلان را * به‌جز دل در دل شب‌ها قرينى شبانِ وادىِ دل ، صد هزارش * يد بيضا بود در آستينى سليمان حشمتان ملك عرفان * كجا باشند محتاج نگينى ؟ بنازم ملك درويشى كه آنجا * بود قارون ، گداى خوشه‌چينى مگو اين كافر است و آن مسلمان * كه در وحدت نباشد كفر و دينى عجب نبود اگر با دشمن و دوست * نباشد عاشقان را مهر و كينى خدا را سرّ حكمت را مگوييد * مگر با چون فلاطون ، خم‌نشينى نرويد لاله از هر كوهسارى * نخيزد سبزه از هر سرزمينى برو « وحدت » گر از اهل نيازى * بكش پيوسته ناز نازنينى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 600 | سيد محمد باقر برقعى