خاكنشينان عشق ، بىمددِ جبرئيل * هر نفسى مىكنند ، سير سماوات را
در سر بازار عشق ، كس نخرد اى عزيز * از تو به يك جو هزار كشف و كرامات را
« وحدت » ازاينپس مده دامن رندان ز دست * صرف خرابات كن جملهء اوقات را
كيش اهل حقيقت
به كيش اهل حقيقت كسى كه درويش است * به ياد روى تو مشغول و فارغ از خويش است
ز پوست تخت و كلاه نمد مكن مَنعم * كه در ديار فنا تخت و تاج درويش است
به تير غمزه و نازت ز هر كنار بسى * به خون تپيده چو من سينهچاك و دلريش است
رموز رندى و مستى به شيخ شهر مگوى * كه اين منافق دور از خدا ، بدانديش است
پير طريقت
به من فرمود پير راهبينى * مسيحآسا دمى ، خلوتگزينى
كه از جهل چهل سالت رهاند * اگر با دل نشينى ، اربعينى
نباشد اى پسر ! صاحبدلان را * بهجز دل در دل شبها قرينى
شبانِ وادىِ دل ، صد هزارش * يد بيضا بود در آستينى
سليمان حشمتان ملك عرفان * كجا باشند محتاج نگينى ؟
بنازم ملك درويشى كه آنجا * بود قارون ، گداى خوشهچينى
مگو اين كافر است و آن مسلمان * كه در وحدت نباشد كفر و دينى
عجب نبود اگر با دشمن و دوست * نباشد عاشقان را مهر و كينى
خدا را سرّ حكمت را مگوييد * مگر با چون فلاطون ، خمنشينى
نرويد لاله از هر كوهسارى * نخيزد سبزه از هر سرزمينى
برو « وحدت » گر از اهل نيازى * بكش پيوسته ناز نازنينى